زره ستبر طنز ( صفحه پزشکی روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روان شناسی شوخی و طنز

 

زره ستبر طنز

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

در هفته هاي گذشته شاهد پیشواز گسترده و فراگیر ایرانیان درون و برون میهن از سریال گیرا و خوش ساخت « قهوه تلخ » بوده ایم . طنز در تاریخ اجتماعی و ادبیات ایران پیشینه ای دراز دارد، اما به دلایلی که در خور ژرف اندیشی و بازنگری ست، جز در برخی نواحی همچون اسپهان و طهران، آن چنان که باید و شاید در رگ و ریشه اجتماع سنت مدار و خرافه گرای پشت سر گذاشته شده جاری و ساری نشده است. پیشتر در مقاله ای با عنوان « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » - که با اندک جستجویی در فضای مجازی در پیش چشم و ذهن می نشیند – بدین واقعیت اشاره کرده ام که چه گونه یورش های سهمگین پی در پی سپاهیان خونخوار بیگانه و استبداد چیره شده آنان و نیز پادشاهان میهنی، همگام با قحطی و خشکسالی های هر از چند گاه، امید رشد و سرکشی را از دانه و نهال زندگی ما ایرانیان در درازای تاریخ پر فراز و فرودمان ستانده و شوخی و سرخوشی و طنز و مزاح و مطایبه را از پیشخوان به پستوهامان رانده است.

بارها در دوران دانش آموزی مان شاهد اخراج همشاگردی چموشی بوده ایم که برای رفع خستگی و خمودی کلاس، تکلمه ای به طنز بر زبان رانده و گل لبخند بر لبان دوستان و دل آموزگار نشانده است. بی گمان، بسیاری از این تکلمه ها جزو خاطرات ماندگار سال های سخت کار و کوشش آموزگاران بوده که بارها در روزگاران بازنشستگی، دقایقی خوش برای آنان و آشنایان شان پدید آورده است. دور از انتظار نیست که برخی آموزگاران، دفتر خاطراتی داشته باشند که این تکلمه های طنز شاگردان تیزهوش و چموش در آن ثبت شده باشند.

اما به راستی، چرا همین آموزگاران با وجود جوانه زدن دانه شادمانی در دل، به زور غنچه لبخند بر لبان خشکانده و آن دانش آموز سر کیف را از مکتب با اخم و تخم و کیفری روانی و چه بسا پیکری بیرون رانده اند؟ چرا ما ایرانیان شوخی و طنز و مزاح و مطایبه را در اندرون دل و نهان خانه پاس می داریم، اما آشکارا در اجتماع آن را سخیف و سبک می شماریم و می شناسانیم؟!؟

دهه های گذشته، که لذت گریزی تا مرزهای بی کران لذت ستیزی، گران مایه و ارجمند شمرده می شد، برای سالیان دراز تنها دست مایه طنز در زندگی ما ایرانیان، محدود و منحصر به بامداد هر آدینه رادیو و نمایش های هر از چند گاه سینمای طنز چارلی چاپلین، لورل هاردی، هاروید لوید و مانند آن بود؛ مگر این که در پستو و پنهان خانه ات، ویدئوی تی سون بتاماکسی پتو پیچ و گنجینه و بایگانی ای کوچک از هنرمندی های طنازان ایرانی و فرنگی داشته باشی و بتوانی با آثار فراموش ناشدنی شادروانانی چون رضا ارحام صدر اصفهانی و لویی دو فونس فرانسوی، زنگار غم و اندوه از دل بزدایی !

شوخی و طنز و مزاح از رسیده و پخته ترین مکانیزم های دفاعی آدمیانند؛ از این روست که می بینیم که در درازای تاریخ، نخبگان و هوشمندان چه فراوان در آسمان طنز پرواز داشته و گاه حتا همچون « میرزا حبیب اصفهانی » - پدید آورنده ی نخستین دستور زبان و روزنامه برون میهنی فارسی – چه آسان مرزهای هجو و هزل را نیز پشت سر گذاشته اند. لئوناردو داوینچی و بوعلی سینا دو نمونه چشمگیرند که نیرومندی در طنز و توانمندی در شادمان ساختن فرمانروایان، به چنگ آوردن کتاب و بودجه و امکانات مورد نیاز در راستای کار و کوشش علمی را برای شان فراهم ساخت.

مکانیزم های دفاعی روان هر آدمی، زره و سپر منشی اوست؛ در میهن ما، مکانیزم های دفاعی ناپخته ای چون « انکار »، « توجیه ( دلیل تراشی ) »، « فرافکنی » و مانند آن بسیار فراگیر پیش چشم و ذهن می نشینند. کودکان جهان سومی در همان سال های دهه نخست زندگی، آسان و شتابان دروغ گویی، انکار، توجیه، فرافکنی و ... را می آموزند و در راستای شانه خالی کردن از انجام مشق شب به کار می گیرند. شگفتا که سود جستن از این مکانیزم های ناپخته و بیمارگونه به اخراج آنان با توهین و تحقیر و پس گردنی و گوش پیچی نمی انجامد و دست بالا با کاسته شدن از نمره کلاسی روزمره بدرقه می شود، اما آن تیزهوش چموشی که به جای این مکانیزم های دفاعی بیمارگونه، به مکانیزم پخته شوخی و طنز پناه برده باشد، با فروداشت ( تحقیر ) و دشنام ( توهین ) های بی شمار راهی و روانه دفتر مدیر - قبله عالم مدرسه - می شود !!

به راستی چند درصد از آموزگاران دلسوز این سرزمین در مراکز تربیت معلم و دانشگاه های پرورش دهنده دبیر – همچون « شادروان جهانشاه » آموزگار و پدرزن استاد ارحام صدر اصفهانی - آموخته اند که هنر پخته و رسیده شوخی و طنز را جایگزین کردارها و گفتارهای بیمارگونه ای چون دروغ، دلیل تراشی، خشونت و پرخاش سازند؟؟ شاید چنین چشمداشتی در ایران امروز، بسیار آرمان گرایانه بنماید، اما آن هنگام که به یاد می آوریم که سریال خوش ساخت و فراموش ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » زنده یاد نادر ابراهیمی، تا چه اندازه از همآوردهای خود در رادیو تلویزیون های کشورهای پیش تاخته جهان نخست، پیش تاخته تر بوده، این نیازهای ضروری آموزشی و پرورشی، نه آرمان گرایانه، که « حق مسلم » دانش آموزان و پدران و مادران شان برشمرده می شود.  بنگریم که آن سریال خوش ساخت وطنی – که هویدا نیست در کدام پستو و نهان خانه صدا و سیما گرد فراموشی می خورد - چند دهه از ساخته های گیتی گستری همچون « تنها در خانه » پیشتاز تر بوده است. در این مرز پر گزندمان، طنزپردازان توانمند کمیاب نبوده و نیستند؛ هنر مهران مدیری و گروه توانای نویسندگانش این است که طنز – این پخته ترین مکانیزم دفاعی آدمی – را از جایگاه فروداشته شده تاریخی و کنج اندرون، برون و بالا کشیده و در مکتب خانه و دبستان جاری و ساری سازند؛ شاید شور زندگی در این خاک خشک و کویر شور اندکی قدر بیند و بر صدر نشیند !!!

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی      

 

سندرم دختر سی ساله ایرانی ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آشنایی با سندرم دختران تنهای سی ساله

 

 

تب سی سالگی سیندرلا

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

پرورش و آموزش دختران با پسران در این مرز پر گزند، در بسیاری از خانواده ها گاه تا فرسنگ ها فاصله داشته و دارد. پسرک دانه طلا از همان هنگام زاده شدن، « کاکل زری » گام به این گوشه از گیتی می گذارد، و بدین سبب از روز نخست سرنوشت با او یاری و همراهی افزون تری دارد. دخترک اگر نگون بخت نباشد و « دختر بس »، « نخواسته »، « همین بس »، « زیادی »، « نمونی » و مانند آن نام و نشان نیابد، دست کم به عنوانی همچون « کاکل زری » آراسته و همبسته نمی شود. بگذریم که پدر و مادران خردمند، که فرزندانی از هر دو جنس داشته و بزرگ کرده اند، نیک می دانند که در بیشتر موارد ( نه همواره ) فرزند دختر وفا و مهر افزون تر و ماندگارتری در حق پدر و مادر روا می دارد و کمترین عنوان شایسته و بایسته نوزاد دختر می بایست « ماه پیشونی » باشد.

بیشتر ( و نه همه ) مادران و پدران ایرانی، دختران شان را با ویژگی های پر رنگ تا اندازه اختلال شخصیت وابسته ( دیپندنت ) بار می آورند؛ از کودکی به او می آموزند که باید سر به زیر و خاموش باشد، با بردباری و سخت کوشی درس بخواند، کلاس های گوناگون را پشت سر گذارد، به دانشگاه برود، نام و نشان از آن خود سازد تا بتواند شوهر کند !

با چنین پرورش و آموزشی، خوشبختی در زندگی برای هر دختر به « شوهر کردن » ملزم و منحصر می شود؛ اکنون که نبود امکان ازدواج برای میلیون ها دختر جوان ایرانی در سال های پیش رو، از سوژه ای ژورنالیستی و گفتمان میان نخبگان و مسئولان، گام فراتر گذاشته و به واقعیتی هویدا و چشمگیر انجامیده، این سنجاق زدن سرنوشت شمار انبوهی از دختران این سرزمین به فرجام واپسین - شوهر کردن – را چه گونه می توان چاره کرد؟

نزدیک به یک دهه است که نه فقط نخبگان، که همچنین مسئولان، آمار متفاوتی از میلیون ها دختر ایرانی که در آستانه 1400 و سده پانزدهم خورشیدی برای تمام عمر بی شوهر می مانند، ارائه کرده اند؛ این آمار در گفتگوها و نوشته های مطبوعاتی از سوی اینان از پنج تا ده میلیون – به طور میانگین هفت تا هشت میلیون – نفر بیان شده است. از سویی با پیش چشم و ذهن نشاندن آمار بسیار نگران کننده و شتابان افزون شونده طلاق و جدایی های رسمی و محضری از کلان شهرها تا شهرستان های خرد، می باید شمار میلیونی از زنان جوان مطلقه و بیوه بدون شانس برای ازدواج دایم را به این رقم افزود. شماری که از ده تا پانزده میلیون – به طور میانگین دوازده تا سیزده میلیون – نفر گمان زده می شود. تازه این آمار با پیش چشم و ذهن گذاشتن این واقعیت که سال به سال، شمار پسران هرگز ازدواج نکرده و مردان مطلقه و بیوه ای که برای ازدواج، زنان مطلقه و بیوه را بر دختران هرگز ازدواج نکرده برتری می بخشند، افزایش خواهد یافت، گمان زده شده است !!

اگر به ناگاه ساخت و نمایش سریال های تابوستیزانه ای همچون « میوه ممنوعه »، در دستور کار نشانده می شوند، در راستای ارائه راهبردها و راهکارهای ملی نگرانه برای چاره ناخوشبختی این انبوه بیست میلیون نفری ست؛ آیا به راستی در هزاره سوم میلادی، که جوامع پیش تاخته و رو به پیشرفت، نه سال ها که دهه هاست یارداری ( پارتنرشیپ ) های گذرا و خانواده های تک نفره را برگزیده و تنها به پشتوانه پرداخت ها و پشتیبانی های بی بازگشت ( بلا عوض ) تن به ازدواج درازمدت می دهند، گسترش دیدگاه « چند همسری » و فرهنگ سازی هر از چند گاه برای انگ زدایی از آن، می تواند راهبردی چاره ساز و مشکل گشا برای نبود شوهر برای شمار بیست میلیونی دختران هرگز ازدواج نکرده و زنان جوان مطلقه و بیوه باشد؟!؟ حتا چنان چه شمار این انبوه دختران و زنان جوان نیازمند همراه و همسر را نصف آمار گمان زده و بیان شده، یعنی ده میلیون نفر پیش چشم و ذهن نشانیم، آشکارا درمی یابیم که با واقعیتی چشمگیر و سرنوشت ساز روبه رو هستیم که چاره جویی برای آن، نیازمند همدلی و همکاری نخبگان، مسئولان، مطبوعات، صدا و سیما و تک تک مردمان است.

چند سالی ست که نه فقط روانپزشکان، روانشناسان، مشاوران و مددکاران، که بسیاری از پزشکان پیکری – به ویژه پزشکان مغز و اعصاب، قلب و عروق، پوست، مو و زیبایی، و جراحان پلاستیک – به گونه ای فراگیر و روزافزون با همه گیری ( اپیدمی ) « سندرم دختران ازدواج نکرده در آستانه سی سالگی » رو به رو بوده و خواهند بود. نشانگانی که علایم و نشانه هایش با « اختلال سازگاری ( ادجاستمنت ) » همخوانی داشته و دربردارنده نشانه های هیجانی و رفتاری در واکنش به پشت سر گذاشتن بیست و هفت – هشت سالگی و نزدیکی به دروازه های سی سالگی و دهه چهارم عمر است. احساس ناراحتی شدید، اختلال چشمگیر کارکرد اجتماعی یا پیشه ای، اضطراب، افسردگی، بی خوابی و بدخوابی، بی اشتهایی، پرخوری روانی، کاهش یا افزایش وزن، آشفتگی هیجانی و رفتاری تا اندازه گوشه گیری، برانگیختگی، پرخاشگری، رانندگی خطرناک، بی احتیاطی و افراط در مصرف الکل، مواد مخدر و محرک، لاابالی گری جنسی، تقلب در مسئولیت های قانونی و ... از این جمله اند که دارو درمانی و رواندرمانی بهنگام می تواند در برطرف شدن شتابان ترشان سودمند باشد.

و گرنه این گونه علایم و نشانه ها تا پشت سر گذاشتن سی سالگی و دست یافتن بدین واقعیت که « ازدواج نه آماج که یک ابزار است » و شوهر کردن پیش نیاز و شرط خوشبختی نیست، ادامه خواهند داشت. به ویژه آن هنگام که ژرف می نگرند که شمار فراوانی از زنان شوهردار در زندگی پسازناشویی شان، بدان چه هرگز دست نیافته اند، همانا خوشبختی، شادمانی و آرامش بوده است !!! نیز این واقعیت هویدا که سن ازدواج در کلان شهرهای ایران، برای دختران به سی و پنج تا چهل سال و برای پسران به چهل تا چهل و پنج سال رسیده است.

ماه پیشونی های هنوز جوان و میانسال ایرانی، که در دهه 1380 در همه پهنه های دانشگاهی و پیشه ای، فرسنگ ها از کاکل زری های دانه طلا پیش تاخته اند، خوشبختی را به جای شوهر، در پشتکار و پیشرفت در پیشه جسته اند تا در دهه چهارم عمر در پاسخگویی به خواستگاران جوان تر از خود، درنگ و اندیشه و ناز و کرشمه داشته باشند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی          

 

          

مشاوره و ویزیت مراجعان و بیماران دچار مشکلات جنسی - زناشویی و خانوادگی در اسپهان  

 

                                              به نام پروردگار بخشنده ی مهربان 

 

در راستای مشاوره و ویزیت « ۴۵ روز یک بار » بیماران و مراجعان دچار مشکلات جنسی - زناشویی و خانوادگی در زادگاهم اسپهان ( اصفهان ) ، 

 

آدینه ( جمعه ) همین هفته هفتم ( ۷ ) آبان ماه ۱۳۸۹ خورشیدی ، 

 

از ساعت ۱۰ بامداد تا ۱۴ ( ده تا دو پس از نیمروز )،  در « بیمارستان سینا » ، به نشانی :

اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان شمس آبادی ، پس از چهارراه قصر ، بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی سینا ، شماره تماس : ۲۲۰۵۰۲۵ ( داخلی ۵۱۸ )

 

پذیرای مراجعان و بیماران ارجمند خواهم بود.

 

نگاهی به بازار مکاره تازه رونق گرفته خودروهای کلاسیک و آنتیک در تهران امروز ( 2 )

 

 

کادیلاک الدورادو بیاریتز 1959

 

پیش تر نوشتم که :

" بیشتر خودروهای بازسازی شده ، تا پیش از بازسازی - بهتر است بگوییم : « بزک » - فرسودگی ها و پوسیدگی های بنیادین در اتاق و شاسی داشته و بسیاری دارای سند دست کوب - یعنی دزدی و سرقتی - هستند.

بنابراین، برای خرید خودروهای آنتیک و کلاسیک ، نباید « بی پیر به میخانه رفت » !

هر چند باید متوجه باشید که بسیاری از بازسازی کنندگان خودروهای کلاسیک و آنتیک ، ممکن است با برخی این پیران کاربلد مشاوران، دوستی دیرینه و حساب و کتاب تجاری داشته بوده باشند. از این رو، بدبین، سرنخ جو و موشکاف بودن در خرید خودروهای کلاسیک و آنتیک شرط درایت و دانایی ست !!

پیشنهاد و اندرز جدی من این است که هنگام قولنامه از وجود دو کارشناس متفاوت خبره و زبده سود جسته و از هر گونه تصمیم شتابان خودداری کنید. به جان خریدن ناکامی، بسیار بهتر و بجاتر از رفتن کلاه گشاد چندین و چند میلیونی تا گردن تان است !!!

مشکل اصلی بازار مکاره خودروهای کلاسیک و آنتیک، نبود نمایشگاه های رسمی، کار کارشناسی و گرفتن مالیات از فروشنده است. بنابراین، باید بدانید بیشتر فروشندگان این خودروها - به ویژه در تهران - بهای این خودروها را بسته به تمیزی و فابریک بودن ماشین - به ویژه در موارد بازسازی نشده و کاملن فابریک - از یک چهارم تا یک سوم بهای کلی اش - گزاف تر بیان کرده و دست کم تا چند روز دیگر که بهای نوین بنزین اعلام شود، از نرخ خود پایین نمی آیند.

این در حالی ست که تنها مصرف بالای این خودروها در وضعیت کنونی کشور مسئله ساز نیست، بلکه هر لحظه امکان دارد که پلیس طبق قانونی جدید، از رفت و آمد این خودروهای پر مصرف و کم استاندارد در شهر ها و جاده های برون شهری جلوگیری کند. چرا که سامانه ترمز این خودروها - به ویژه ماشین های آمریکایی - بسیار ضعیف تر از ترمزهای ای بی اس کنونی ست. نداشتن ایربگ هم به شدت ایمنی سرنشینان این ماشین ها را به چالش و کشمکش می کشد. "

این ها بخشی از پر رنگ ترین واقعیت های بازار مکاره خودروهای به اصطلاح آنتیک و کلاسیک در این مرز پر گزندمان است؛ هر چند انسان های راست کردار و شریفی هم گهگاه در این میان پیش چشم و ذهن دوستداران مشتاق خرید این خودروها می نشینند.

در شرایطی که اوضاع و احوال اقتصادی جامعه رو به سراشیبی سهمگین و نگران کننده ای ست و یارانه های نفتی دولت، آهسته اما پیوسته، به موازات ورشکستگی و تعطیلی بیشتر کارخانه ها، کارگاه ها و موسسات و شرکت های همسو با تولید و حتا بازرگانی ( صادرات و واردات ) به زودی قطع خواهند شد، پرداختن به دلبستگی های نوستالژیک، اصلا و ابدا خردمندانه به نظر نمی رسد. از این رو، بازار تازه رونق گرفته خودروهای آنتیک و کلاسیک، نه تنها برای دوستداران و هواداران آماتور این خودروها، که حتا برای اندک وابستگان ( معتادان ) و بازسازی کنندگان و دلالانش نیز به زودی دچار رکودی دراز مدت خواهد شد.

به ویژه این که اخبار و شایعات مربوط به درگیری نظامی در منطقه، هر هفته و هر ماه، در وب سایت ها و کانال های معتبر و نیمه معتبر ماهواره ای، چشم و گوش و هوش نواز تر می شوند.

با توجه به این که فروش خودروهای آنتیک و کلاسیک، در ایران کاری آسان و شتابان نیست و ممکن است به سادگی ماه ها به درازا انجامد، بیشتر دوستداران و هواداران این خودروها، در رویکردی خردمندانه، در این روزگار مبهم و نگران کننده، همچون دیگر مردمان، پول و سرمایه خود را به نقد، طلا یا ارز برای روز مبادا نگاه می دارند و کمتر به دلبستگی های لوکس این چنانی می پردازند؛ به ویژه این که می دانند مجبورند این خودروها را به چندین و چند برابر بهای شان در آمریکا و اروپا بخرند و با رنج فراوان، در روز نیاز، بسیار زیر قیمت خریداری کرده، به همان فروشنده و یا دلالان سودجو، بی انصاف و اخلاق و وجدان گریز بفروشند. پس شگفت انگیز نیست که این بازار تازه رونق گرفته خودروهای آنتیک و کلاسیک، به زودی در اثر شرایط نگران کننده اقتصادی - اجتماعی و سیاسی و سایه سیاه جنگ محتمل در سپتامبر و اکتبر ۲۰۱۱، به خاموشی گراید و سیل خودروهای در حال بازسازی، بی خریدار بمانند؛ مگر بچه مایه دارانی که هر از چندی، بی سختی و دشواری و رنج و زحمت، ثروتی آسان از جیب پاپا به چنگ می آورند !!!

 

 

این نوشته ادامه دارد..............  

به کجا چنین آشفته و شتابان ؟!؟ ( دو هفته نامه همشهری مثبت )

 

 

حامد بهداد؛ پدیده بی همتای دهه اخیر سینمای رو به زوال ایران

 

 

 

نقد و نگاهی روانشناسانه به پدیده ی بی قرار و ناآرام سینمای ایران

 

 

به کجا چنین خودشیفته و آشوبناک؟

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

در روند شناخت شخصیت آدمیان ، اگر چهارچوب گام به گام ارزیابی شخصیت های آمیخته به هم در مصاحبه ی تشخیصی روانپزشکی و روانشناسی بالینی را درست بدانیم و دقیق به کار بندیم ، فرآیند و فرجام کار چندان دشوار نخواهد بود.

جناب آقای سعید بی نیاز – که خود کارشناس ارشد روانشناسی هستند – پنج مصاحبه ی انجام شده با جناب آقای حامد بهداد ، بازیگر نامدار سینما و تلویزیون را برای شناخت شخصیت و ارزیابی و نقد روانشناختی ایشان در اختیار من گذاشتند؛ بی گمان باید از ایشان به سبب فیلم مصاحبه ی انجام شده با جناب آقای بهداد سپاسگزاری کنم که توانست در ارزیابی دقیق و ژرف نگرانه ی محور یک – مزاج خلقی و اضطرابی – ایشان بسیار سودمند باشد؛ چرا که دیدن چهره و چشمان بی روتوش و گریم بازیگران سینما و زبان تن و اندام آنان می تواند دقت و درستی ارزیابی و نقد روانشناختی شخصیت آنان و ضریب اطمینان بیان آن را فراوان افزایش بخشد.

بنا بر مصاحبه های انجام شده و سخنان خود جناب آقای بهداد ، به دید و باور من می بایست ایشان را دارای ویژگی های بسیار پر رنگی از شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – توفانی و آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، و نمایشگر ( هیستریونیک ) برشمرد. این سه شخصیت در اکثریت قریب به اتفاق بازیگران سینمای ایران و جهان وجود دارند ، اما با توجه به سخنان بی پرده و فاش جناب آقای حامد بهداد ، چنین پیش چشم و ذهن می نشیند که این سه ویژگی شخصیتی و به ویژه دو شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی – توفانی و آشوبناک ( بوردرلاین ) بسیار بسیار پر رنگ تر از بازیگران خودشیفته و آشوبناکی همچون شادروان مارلون براندو ، در ساختار روانی – شخصیتی جناب آقای حامد بهداد در هم تنیده شده و پدید آمده است.

این که ایشان در برابر اتهام « دیوانگی » ، این واژه را برای بیان و توصیف عوالم درون ذهنی ، شخصی ، بین فردی و اجتماعی خود ، خیلی کوچک می داند و عالم زندگی خود را خيلى بزرگتر و عجيب‏تر از اين حرفا بر می شمارد ، معیار سنجش من نیست؛ که البته این سخن ، خود می تواند به سان سپری ستبر و سترگ در برابر هر نقد روانشناسانه برگزیده شده باشد. دیگر سال هاست که همگان شنیده و بسیاری پذیرفته اند که در درازای تاریخ آدمی ، فراز خلقی ، سرخوشی ، شوریدگی و روان پریشی ، سرچشمه های سرنوشت ساز آفرینندگی و نوآوری بوده اند.

خودشیفتگی شگفت انگیزی در مصاحبه ی شخص ایشان با جناب آقای احسان علیخانی در نشریه ی اتفاق نو پیش چشم و ذهن می نشیند؛ خودشیفتگی ای که از کمتر نام و نشان داری در این سرزمین تاکنون همانندش دیده یا شنیده شده است !! هر چند به باور من نیز در این ده سال اخیر بازیگر توانمند و مستعدی در قد و قواره ی حامد بهداد گام به عرصه ی سینمای ورشکسته ی ایران نگذاشته است.

همگان از تناقض ، تعارض ، بی قراری ، کلافگی ، گرفتاری و اضطراب برخوردارند ، اما آیا این تشویش ، تنش و فشار روانی روزمره ، درباره ی جناب آقای بهداد از « هسته ی فرومایگی ( عقده ی حقارت ) و خودکم بینی » جزء شخصیتی خودشیفته و « ابهام و آشفتگی و گیجی و گنگی هویت » جزء شخصیتی مرزی – توفانی و آشوبناک ایشان سرچشمه نمی گیرد؟؟

با توجه به سخنان و به ویژه فیلم مصاحبه با جناب آقای حامد بهداد ، که در اختیار من گذاشته شد ، ویژگی های پر رنگ و پیدایی از خلق چرخه ای ( سیکلوتایمیا ) – افسردگی دوقطبی دوره ای با سرخوشی و شیدایی متوسط – و اضطراب فراگیر ( GAD ) در ایشان طی مصاحبه ی انجام شده شان پیش چشم و ذهن هر درمانگر می نشیند. هر چند کردار های تکانشی و فراز و فرود و فشارهای گفتاری ایشان می تواند برآمده از بیش فعالی بزرگسالی احتمالی ایشان هم باشد.

بی گمان ، آن چه بیش از هر چیز می تواند بدان برآمد خجسته و فرخنده بینجامد که هنرمند توانمند و کم مانندی همچون حامد بهداد ، نخستین سفیر سینمایی شایسته و بایسته ایرانی در گیتی بشود ، همانا برون آمدن از هسته ی فرومایگی و بی هویتی درون ذهنی و پوسته ی بادکنکی خودشیفتگی و برانگیختگی است.

 آن هنگام است که حامد بهداد  فاش و آشکار می تواند ادعا کند که « من يه بازيگر مؤلفم. يه بازيگر آرتيستم. عنصر آفرينش و سرشت من تماشاييه ! من شاهكارم، ديدنى‏ام ، ... من یک سوپر استار نابغه و خدای بازیگری ام ... بازيگرى فقط اين نيست، خيلى بيشتر از اينه! بازيگر آرتيست مثل يك نى توخالى مى‏مونه كه اجازه مى‏ده تموم لحظه‏ها از درونش عبور كنن. اجازه مى‏ده لحظات آنى و جارى از درونش عبور كنن تا اونها رو به تصوير بكشه. بازيگرى يعنى جزئيات... »

در زندگی سرشار از گرفتاری و کلافگی و احساس ناامنی ، گاه درمان لازم می شود؛ دارو درمانی ، چاره ی همیشگی خوشایندی نمی تواند باشد؛ اگر اضطراب ها ریشه در گذشته های دور داشته باشند ، بی گمان روانکاوی رویکرد نخست و انتخابی رواندرمانی است ، اما اگر تنش ها و فشارها از « این جا و اکنون » برخاسته باشند ، باید شناخت درمانی و رفتار درمانی هایی همچون یوگا ، مدی تیشن ، ریلکسیش ، دگرگون ساختن شیوه و سبک زندگی و ... را پیش چشم و ذهن نشاند.

هوش ذهنی و توانمندی ( استعداد ) های فردی به تنهایی به یک عمر کامیابی نمی انجامد؛ بی گمان باید پشتکار ، اراده و انگیزه به هوش احساسی ( هیجانی ) – اجتماعی و مهارت های زندگی گروهی افزوده شود، تا آدمی رشد یافته و کامیاب شود. این گونه است که ریچارد گیر از کشور جهان دومی مجارستان گام به هالیوود می گذارد و کامیاب و سرفراز و پایدار باقی می ماند تا در پی یگانه ترین خودستایشگری ها ، خود را هیچ نداند و برنشمرد.

آن هنگام که جاه طلبی و آزمندی با « قناعت به واقعیت » پیوسته و همبسته شود ، آرزوها از قد و قواره ی واقعیت فراتر نرفته و آدمی آلیس وار اسیر سرزمین روانپریشانه ی عجایب و غرایب  نمی شود. آن هنگام ، « پذیرش خویشتن »  واقع بینانه و نه بادکنکی وار خواهد بود و اقناعت آمیخته به واقعیت ، برای آدمی احساس رضایت و کامیابی پدید خواهد آورد. در زندگی ، استقامت بسی مهم تر و سرنوشت ساز تر از سرعت است و برخوردار بودن از تکنیک و تاکتیک ، از « تکه تکه شدن جان و شرحه شرحه شدن روح » به خوبی پیشگیری می کند.

من دلباخته ی سینما ، آن روز را انتظار می کشم که حامد بهداد درگیر و گرفتار بلاتکلیفی و کلافگی برآمده از خودشیفتگی آغشته به آشوبناکی نباشد و مزاجی ملایم و آرام و با ثبات و تعادل داشته باشد؛ روزی که تماشایی تر و نام و نشان دار تر از مارلون براندو هم باشد.

 

حامد بهداد؛ پدیده بی همتای دهه اخیر سینمای رو به زوال ایران

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

عضو کمیته بهداشت و سلامت جنسی انجمن علمی روانپزشکان ایران

 

 

سفر به مرز عرب و عجم ( دوبی ) - بخش نخست

 

 

هواپیمای دی سی 10 در فرودگاه قدیم دوبی - امارات متحده عربی

 

 

از سفر به دوبی چه بنویسم که دیگران ننوشته و ندیده و نشنیده باشند؟

سفرنامه دوبی نوشتن ، سخت ترین سفرنامه نویسی به زبان پارسی ست ! چرا که ایرانیان - از هر طبقه فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی و اقتصادی - بیش از هر کجای دیگر در گیتی ، حتا مکه و مدینه ، به دوبی سفر کرده اند !!

از این رو ، سفرنامه دوبی نوشتن بسیار کوتاه و گزیده وار اما دشوار است؛ دشوارتر از سفرنامه ترکیه و آنتالیا و استانبول نوشتن. بگذریم که سه سفر من و خانواده ام به ترکیه مربوط به سال های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ است که هنوز تا آن هنگام پای کمتر ایرانی ای به آدانا، بورسا، مرسین، آلانیه، آنتالیا، فتیه ( فتحیه )، مارماریس، بودروم، کوشادسی، و افسوس رسیده بود و چشم و ذهن و هوش و گوش ایرانیان بیشتر با استانبول، آنکارا، ازمیر، ارزروم، دوبایزید و مانند آن از کشور ترکیه - عثمانی پیشین دچار فروپاشی شده - آشنا بود.

از سفر به دوبی، کوتاه و گزیده خواهم نوشت؛ سفری که با اکراه آغاز شد، و با اشتیاق ادامه یافت. اگر از خواندن سفرنامه تایلند من - « سفر به مرز ممنوعه، سرزمین روسپیان روسپید » - در موج سوم وبلاگ نویسی ام خوش تان آمده است و سفرنامه مالدیو - « سفر به کرانه آب و آفتاب و آرامش » - برای تان گیرایی داشته است، می توانید در سفرنامه دوبی - « سفر به مرز عرب و عجم » - نیز با من همراه و همگام باشید.

به هوش باشید که در این سفرنامه، به آموزه های در خور بردباری و دوراندیشی فراوانی بر خواهید خورد؛ آموزه هایی که بیش از هر ملت دیگری در خاورمیانه، در این هنگامه سرنوشت ساز تاریخی، برای ما ایرانیان ارزنده و آموزنده خواهد بود !!!

 

 

این نوشته تازه آغاز شده است؛ پس ادامه دارد !!!!

       

دموکراسی از خانواده ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

نگاهی به شکاف نسل ها در ایران امروز

 

دموکراسی از خانواده

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

واژه « شکاف نسل ها » در ایران ، نزدیک به دو دهه است که گام به ستون و سطور مطبوعات در ایران گذاشته و پافشاری بر آن شده است، اما اهمیتی در خور بدان داده نشده است؛ درست همانند واژه « بحران هویت » که اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) فرجام و پایان واپسین آن است و این روزها فراوان پیش چشم و ذهن می نشیند.

شاید تا پیش از سال 1300 خورشیدی، عرف اجتماعی هر نسل، هر سی و سه تا چهل و پنجاه سال دیگرگون می شده است، اما این دگرگونی در پندار و کردار توده اجتماع در سال های 1300 تا 1325 به هر پانزده تا بیست و پنج تا سال، از 1325 تا 1340 به هر ده تا پانزده سال، از 1340 تا 1350 به هر هفت تا ده سال، از 1350 تا 1357 به هر پنج تا هفت سال، از 1357 تا 1365 به هر سه تا پنج سال، از 1365 تا 1370 به هر یک و نیم تا سه سال، و از 1370 تا 1380 به هر یک تا یک و نیم سال، و از 1380 تاکنون به کمتر از هر سه تا شش ماه رسیده باشد.

آری، اجتماع در حال گذار از سنت به مدرنیته ایران، شتاب دگرگونی بالایی یافته و رشد و گسترش دیجیتال نقش ژرف و سترگی در این دگرگونی از یک اجتماع سنتی کشاورزی – دامپروری به جامعه ای نیمه مدرن، نیمه صنعتی و نیمه دیجیتال داشته است. این جنبش نرم افزارانه و سخت افزارانه تا رسیدن به جامعه مدرن صنعتی و سپس فرامدرن دیجیتال ادامه خواهد داشت.

اما همین شتاب بالای دگرگونی در پندار و کردار هر نسل، در پرتو فراگیر شدن فناوری های دیجیتال، از جمله اینترنت، تلفن همراه و مانند آن، شکاف نسل ها را از خوراکی مطبوعاتی به موضوع و مسئله روز تبدیل ساخته است؛ تا بدان جا که به گمان من « شیوه ( سبک ) زندگی » فردیت مدارانه، مهم ترین محور چالش ها و کشمکش های چند سال و به ویژه یک و نیم سال اخیر اجتماع ایران بوده است. نابجا نیست که هر نشریه ای، سرویس و دست کم صفحه ای بدین اختصاص دهد. خوشبختانه چند ماهی ست چند نشریه چنین رویکردی برگزیده اند.     

شكاف نسل ها، به درمان های جنسی، زناشویی و خانوادگی – به ویژه زوج درمانی و خانواده درمانی - اهمیتی صد چندان بخشیده است. حیطه و حوزه ای خطیر که روانپزشکان تاکنون کمتر گام بدان گذاشته و آن را تا همین اواخر به روانشناسان و به ویژه مشاوران سپرده بودند. در حالی که جایگاه زوج و خانواده درمانی، تنها در یک سویه از رشته مشاوره – مشاوره خانواده – آن چنان که باید و شاید پر رنگ بوده است و بیشتر روانپزشکان، روانشناسان و دیگر سویه های مشاوران، در این زمینه از آموزش ویژه ای برخوردار نبوده اند؛ مگر به گونه ای شخصی و خصوصی، با پرداخت شهریه در کلاس های انجمن ها، مراکز مشاوره، کلینیک ها و مطب های معتبر حضور یافته و یا خوانده ها و آموزه های فردی جدی و عملی داشته اند.

در چند دهه اخیر، خانواده ایرانی، در هر یک از گزینه های بیمارگونه پدر ( نیا و والد ) سالاری و فرزند سالاری افسار گسیخته، چالش ها و کشمکش های فراوان داشته و دارد و از امکان همنشینی و برهمکنش بستگانش، آن چنان که باید و شاید، بی بهره و نابرخوردار بوده و هست. در پی پایان جنگ جهانی دوم، روانپزشکان و روانشناسان اجتماعی در آلمان، اروپا و آمریکا، به ریشه ها و سرچشمه های رشد و پیدایش پندار، کردار و ساختار خودکامه نازی و هیتلرمآبانه در آلمان و اروپای غربی پرداختند و آن را در پدرسالاری بیمارگونه و گزافه آمیز سال های پایانی سده نوزدهم تا نیمه سده بیستم میلادی اجتماع آلمان، اتریش و سرزمین های همسایه پیدا کردند. در سال های آغازین سده بیستم میلادی تا دو دهه پیدایش و گسترش اندیشه های نژادپرستانه نازی، پدر ( مرد ) سالاری در اجتماع آلمان بسیار پر رنگ بوده و تصمیم گیری و گزینش همه راهبردها و راهکارها، پشت در پشت، حق مسلم و به تمامی از آن پدران خانواده سترگ یا خرد بوده است. تصویری که در بسیاری از فیلم های پرشماری که در چهار - پنج سال اخیر درباره آلمان نازی ساخته و پرداخته شده – از جمله پرش ( جامپ )، آمین، والکیری، پسری با پیژامه راه راه، دوباره زنده شدن ( احیای ) آدام، زمستان اورلوگز، منطقه خاکستری، کتاب سیاه، و ... – پر و پیمان، به تصویر و یادگار سپرده شده است.

خانواده ایرانی، از گذر دگرگونی های چشمگیر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، که رویاروی آن بوده و خواهد بود، این روزها بیش از هر هنگام تاریخی دیگر دستخوش و درگیر چالش و کشمکش است؛ به گونه ای که صفحه و سرویس در چارچوب حوادث، تنها مشتی نمونه خروار بوده و هست ! بی گمان، افزایش فشارهای اقتصادی – اجتماعی برآمده از کنار گذاشتن به یکباره یارانه ها، همراه با سنگین و سهمگین شده تحریم های سوگرایانه و سیاسی بین المللی در زمینه اقتصاد، بازرگانی و فناوری، چالش ها و کشمکش های جنسی، زناشویی و خانوادگی را در اجتماع در حال گذار ایرانی افزون و صدچندان خواهد ساخت.

هم اکنون هنگام آن است تا مطبوعات و صدا و سیما، بیش از گذشته، فضایی پدید آورند تا خانواده های ایرانی، به جای نسخه های ناخوشایند و نخ نما شده پدر ( نیا و نر ) سالاری گزافه آمیز و فرزند سالاری افسار گسیخته سده ها و دهه های گذشته، با دموکراسی و برابری بر پایه همنشینی و برهمکنش همدلانه، مهربانانه و صمیمانه آشنا شوند. به گمان من، این بهترین و کم هزینه ترین راهبرد پیشبرد مردم سالاری ( دموکراسی ) ، خردگرایی ( عقلانیت ) و مدنیت در ایران، در پرتو نواندیشی فناورانه فرزندان و خردمندی آموزگارانه والدین و نیاکان خواهد بود و می تواند چالش و کشمکش سنت و مدرنیته در این اجتماع شتابان در حال گذار را از ستیز و رویارویی کینه توزانه کنونی به همدلی و همنشینی آشتی مدارانه دیگرگون سازد؛ شاید دموکراسی در روز روشن، آسمان آبی و آفتابی جانشین کینه توزی و ستیزه جویی در شب تیره شود...

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی              

 

 

مشورت نشانه درایت است ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

در اهمیت و جایگاه مشاوره و راهنمایی

 

 

مشورت، نشانه درایت است

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

مشاوره و روان درمانی در ایران ما در سال های اخیر رشد و گسترشی فراوان و شتابان داشته است؛ بی گمان، کانال های گوناگون صدا و سیما در این دگرگونی لازم اما دیرهنگام، نقش نخست را داشته اند. نشریات نیز در این دگرگونی نقش داشته اند اما آن چه بیش از مطبوعات و صدا و سیما، نقش داشته است، همانا رشد و گسترش فراگیر ناکامی ها و دشواری های روحی – روانی در میهن مان بوده است. سال هاست که افسردگی و اضطراب، برای همگان واژگانی آشنا بوده اند؛ در موارد فراوانی، این افسردگی ها و اضطراب ها گام به آوردگاه اختلالات روانپزشکی گذاشته اند، اما چه بسا سرشتی گذرا داشته و نیازمند دارو درمانی و روان درمانی دراز مدت نبوده و با اندک جلسات  مشاوره و راهنمایی چاره پذیر بوده اند. آنان که با درایت و دوراندیشی، رو به مشاوره و رهنمایی آورده اند و در این رویکرد، مشاوری زبده و دانش آموخته برگزیده اند، بی گزند و آسیب پیش رفته اند و با هر سختی و دشواری، بار به سرمنزل رسانده و کامیاب و سرفراز شده اند؛ اما آنان که از مشاوره خودداری و دوری کرده اند، تا چه اندازه با خودمداری و خودره گزینی، پیروز و کامیاب بوده اند؟؟

نیک به خاطر دارم که همچون درصدی همیشگی از دانشجویان پزشکی، سرگشتگی سال سوم و چهارم دانشکده پزشکی گریبانگیر من هم شده بود. در هنگامه ما، گام گذاشتن به رشته های علوم انسانی ( فرهنگ و ادب ) در دبیرستان، جزو خطاهای نابخشودنی و جبران ناپذیر بود. از کودکی به تاریخ، انشا، ادبیات و ورزش – البته پس از سیما و سینما - عشق می ورزیدم و میانه ام با علوم تجربی بهتر از ریاضیات بود. در هنر، به ویژه رسم و نقاشی ریپ می زدم و در این دو، از توانمندی و بردباری لازم به کلی نابرخوردار بودم و از پس « چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن و یک گردو » هم بر نمی آمدم ! هر چند، خط خوشی داشتم و میانه ام با قلم درشت و مرکب خوب بود، با آن که در اهمیت فراوان آن روزگارش تردید داشتم.

شاید اگر دوران دبیرستان من در مهر ماه 1376 آغاز می شد، احتمال فراوان داشت که من دوره متوسطه را در رشته علوم انسانی آغاز کنم و هرگز گام به دنیای پزشکی نگذارم؛ شاید آن گاه، من امروز به جای روانپزشک، روانشناس یا مشاور شده بودم، یا شاید حقوق دان یا جامعه شناس. اما در سال 1365 ، مگر می بایست نادان یا دیوانه می بودیم، که چنان سویه و گزینه ای برمی گزیدیم. ما رشته ریاضی ها و علوم تجربی ها حتا اجازه گام نهادن به ساختمان فرهنگ و ادب و اقتصادها را هم نداشتیم، تا چه رسد به این که بخواهیم اندیشه ادامه تحصیل در آن رشته ها را به ذهن مان راه دهیم !!

سال سوم و چهارم پزشکی، با همه عشقی که به پزشکی، به ویژه جراحی و اتاق عمل داشتم، دانستم که پزشکی، هرگز به تنهایی مرا ارضا نمی کند و پاسخگوی روح و روان تشنه و کنجکاو من نمی تواند باشد. دیگر فهمیده بودم که ذهنم با علوم انسانی و همچنین سینما نزدیکی و آشنایی بیشتری دارد تا با فیزیوپاتولوژی طب داخلی، اعصاب، چشم، گوش و حلق و بینی، کودکان و مانند آن. آن هنگام، جراحی قلب و عروق هنوز جلوه و درخششی تابناک برایم داشت و راه خدمت به میهن و هم میهن را در دور و دراز ساختن و بخشیدن عمر دوباره به بیماران قلبی در پیشگاه مرگ می دانستم. اما سال ها تماشای فیلم، که از ده سالگی با ویدئوهای تی سون بتاماکس سونی پتو پیچ آغاز شده بود، سینما را با تار و پود و تک تک یاخته های مغزم گره زده بود و هر چند غول پر شاخ و دم کنکور نگذاشته بود که آموختن نوازندگی پیانو را ادامه دهم، همین برهمکنش را با موسیقی می آزمودم. نیک می دانستم که توان ذهنی آفرینش نمایشنامه را دارم و کوشش در داستان نویسی، رهی کژ و رو به ناکجا آباد برایم نخواهد بود. این گونه شد که تب و لرز کنار گذاشتن پزشکی و رو آوردن به رشته سینما و یک دسته از علوم انسانی، سنگین و سهمگین مرا در بر گرفت و پس لرزه هایش، جایگاه شاگرد ممتازی کلاس را فرو داشت. فارماکولوژی و فیزیوپاتولوژی، در برابر سینما، موسیقی، تاریخ و ادبیات هیچ گونه زیبایی و گیرایی برایم نداشتند. خوانش فرا پزشکی ام و بدین ترتیب، دوری من از طب، هفته به هفته، بیشتر و بیشتر می شد. گاه در میان استادان همچون خودم را می دیدم اما هنگامه داشت در دهه هفتاد خورشیدی، شتابان دگرگون می شد و اجتماع برای وزیدن تندبادهای تازه ای در علوم انسانی و هنر آماده می شد. نزد بالاخره این شتافتن برای مشاوره نزد استاد بزرگوار روانپزشکی ام - « دکتر خلیل مومنی » در سال ششم پزشکی بود که راه از میان غبار برایم هویدا ساخت و ادامه تحصیل تخصصی در رشته روانپزشکی را در راستای « پیوند طب با هنر و اندیشه » پیش چشم و ذهنم نشاند و مرا از گرداب سرگشتگی در وسواس انصراف از رشته پزشکی و دانش آموزی در رشته سینما رهایی بخشید. اندک یاری و سودبخشی امروزم به میهن و هم میهن و کامیابی های کوچک من از گذر همان مشاوره و راهنمایی ست. پرهیز از مشاوره هنر نیست، که مشورت نشانه درایت است.           

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

هفت عادت مردمان ناکام ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

هفت عادت مردمان ناکام

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 


عادت نخست: منفی می اندیشند !


آدمیان همواره ناکام، در هر شرایطی فقط مشکلات را می‌بینند و آموخته اند که همواره از واقعیت های ناخوشایند زندگی شان گله و شکایت ‌کنند. آن ها نمی دانند و نمی خواهند بپذیرند که همیشه شکوه مند ترین کاخ ها، بر فراز ویرانه ها برپا شده اند. این گونه آدم ها، همواره ناخوش و سوگوارند که چرا دنیا واژگون خواسته ها و آرزوهای آن هاست. آن ها از کودکی آموخته اند که بیشتر سختی ها و دشواری ها را ببینند و کمتر به راه‌حل آن ها بیندیشند. هر دشواری، ولو کوچک و ساده را آن‌چنان بزرگ و فاجعه آمیز برمی‌شمارند که هر مشکل و مسئله معمولی برای شان تبدیل به یک تراژدی سترگ تاریخی می‌شود ! آن ها در پی هر کاری، به فرجام شکست و پایان ناخوشایند می‌اندیشند؛ این گونه آدمیان، بنا بر رشد و پرورش نادرست و شاید ژن های بیمارگونه، هیچ‌ گاه به پیش نمی تاز‌ند و در زندگی‌شان دگرگونی پدید نمی‌ آورند؛ چرا که همواره در هراسند که به دشواری بیفتند و آسودگی کنونی آمیخته با سوگواری و ناکامی شان را از دست بدهند. آنان نیاموخته اند که زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش با این ناکامی ها آشکار می شود.


 
 
عادت دوم: پیش از آن که بیندیشند، انجام می‌ دهند !

آدمیان ناکام، بر پایه تکانه ‌های غریزی، آنی و بی درنگ - تکانه‌ای - عمل می‌کنند؛ برای نمونه، اگر از چیزی خوش‌شان بیاید و چشم‌شان را در نگاه نخست خیره کند، بی درنگ برای ‌خرید آن، دست و پا می زنند ! پس از گذشت اندکی، به آسانی همان چیز گیرا و زیبا، از چشم شان می افتد و در پی آماجی دیگر، دچار آه و افسوس و غم و اندوه می شوند. آدمیان ناکام، توان لذت بردن از داشته های شان را ندارند و همواره سوگوار و اندوه گین ناداشته هاشان هستند. آنان هر چه به دست‌ می آورند، را شتابان از یاد می‌برند و مدت ها سوگ وارانه بدان چه به چنگ نیاورده اند، می اندیشند. بسیار اندک درباره‌ آینده می اندیشند و در پی لذت بردن از اکنون و برنامه ریزی برای آینده نیستند، اما با این وجود، گمان می‌ کنند که فردا روزگار بهتری  خواهند داشت ! آنان نه مانند « آقا مجید ظروفچی جوبچی » فیلم سوته دلان از آب تنی کردن در حوضچه اکنون لذت می برند و نه مانند « علی بی غم » فیلم گنج قارون ، گنج قناعت و طبع مناعت را پشتوانه دارند. دیو آز درون شان ، هر از چندی، به " خلاف " می کشاند، اما آنان این گونه کردارها را " تقدیر تاریخی" و " جبر ناگریز" خود پنداشته و توجیه شان می کنند.
 

عادت سوم: بیشتر از آن که گوش بدهند، سخن می‌ گویند !


آدمیان ناکام همواره درباره قهرمانان زندگی‌شان و گروه‌ها و دار و دسته‌هایی که می پسندند، سخن می گویند و در این راه از دروغ گفتن، ابایی ندارند.  هنگامی که در این باره، پند و اندرز داده می شوند، یا چیزی نمی‌شنوند، یا شتابان از ذهن می برند. غرورشان اجازه نمی دهد که اشتباه‌شان را بپذیرند. آنان به گمان خویش، خیلی دانا و توانایند؛ از این رو به آسانی، پند و اندرز‌های دیگران را رد می‌کنند، چون می پندارند که اگر به حرف دیگران گوش بدهند، جایگاه ‌شان فرو می‌ افتد !
 
 
عادت چهارم: سخت کوشی و پشتکار ندارند و به آسانی تسلیم می‌شوند !

آدم‌های چیره و کامیاب، آدم های ناکام و شکست‌خورده‌ را آیینه عبرت می سازند و کوشش می کنند که گام به آوردگاه هایی بگذارند که شایستگی و توانمندی آن ها را داشته باشند. آدم‌های ناکام در آغاز هر کار، کوشش فراوان دارند اما شتابان همه شور و شوق‌شان را از دست می‌‌دهند. به ویژه هنگامی که با اشتباهی از خودشان رو به‌ رو می‌شوند، خیلی زود کارشان را ترک می‌کنند و به جای اندیشیدن درباره آن اشتباه و مشورت خواهی از زبدگان، به دنبال کار دیگری می شتابند. اما باز همان داستان و همان پایان آزموده می‌شود. آدم‌های ناکام تنها در دنبال کردن رویاها و آرزوهای بی فرجام و ناواقع بینانه، پافشاری و پشتکار دارند.
 
 
عادت پنجم: حسودند و می‌كوشند دیگران را پایین کشند !

آدمیان ناکام حسودند؛ بی دلیل خودشان را در کامیابی‌های دیگران سهیم می‌بینند و دیگران را در شکست‌های‌ خودشان شریک می دانند. به جای اینکه کوشش شان را افزون سازند، زیرآب زنی کامیابان و شایعه سازی درباره  آنان را در دستور کار خود قرار می دهند، شاید بدین شیوه بتوانند جایگاه آن ها را از آن خود سازند ! حسادت ناکامان، به آسانی به ورطه بخل و کینه فرو می افتد.
 
 
عادت ششم: وقت‌شان را هدر می‌دهند !

آدمیان ناکام  نمی‌دانند فردا باید چه کاری انجام بدهند؛ آنان هیچ کار سودمند و موثری نمی‌کنند و برای فردا و فرداها، هیچ اندیشه ای در سر نمی پروانند و چنین رویکردی را آرامش‌ بخشی ( ریلکسیشن ) بر می شمارند ! آنان نمی پذیرند که مدیریت زمان‌ بین کار، سرگرمی‌ و تن آسایی ندارند.
 
 
عادت هفتم: ساده و بی‌دردسرترین راه را برمی گزینند‌ !

آدم‌های ناکام، ساده و بی دردسرترین راه را بر می گزینند، حتا اگر سود آن کمتر باشد و نمی پذیرند که نابرده رنج، گنج به چنگ نمی آید. انتخاب می‌کنند که راحت‌تر است؛ آن ها نمی‌خواهند به هیچ عنوان به خودشان رنج و زحمت بدهند، اما در همین حال، یک زندگی سودبخش و سرشار می‌خواهند ! آنان نمی خواهند بپذیرند که « هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت » و بسیار به ندرت ممکن است که چیزی بی سختی و دشواری به دست ‌آید. آن ها با اندیشه ی جادویی کودکان دو تا هفت ساله به دنبال گنج و جایزه بلیط قرعه کشی و بخت آزمایی اند ! آن ها هرگز آماده فداکاری، پرداخت هزینه و پذیرش خطا در راستای آماج شان نبوده و نیستند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

داستان زودگذر زندگی...

 

زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی ما آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش این ناکامی ها آشکار می شود و نیز در افزون ساختن انگیزه و اراده و نیرو در پشت سر گذاشتن ناکامی های بیشتر و به چنگ آوردن شادمانی و آرامش ، و در پایان آمادگی برای دل گسستن از زندگی زودگذر و پذیرش مرگ ناگریز...

سفر به کرانه ی آب و آفتاب و آرامش ( مالدیو ) : بخش بیستم و پایانی

 

 

ریلکسیشن در مالدیو و سیشل

 

از سفر به مالدیو هر چه بنویسم، کم نوشته ام.

سفر به مالدیو و سیشل را باید آزمود تا درست درباره اش دانست؛ مالدیو بهشتی فرح بخش و پردیسی آرامش بخش برای سفر سالم زناشویی و خانوادگی ست.

در کار بالینی زوج درمانی ام، سفر به مالدیو و سیشل را به عنوان « ماه عسل دوم »، پس از حل اختلاف ها و برطرف شدن چالش ها و کشمکش های زناشویی، به زوج های جوان و میانسال و حتا سالمند همواره پیشنهاد داده ام.

روزها و شب های زیبا، آرام و دلنشین، روی خط استوا و نه روی خط داغ اجتماع پر بخل و حسد و کینه و خشم ایران و تهران، پشت سر هم، نه چندان شتابانُ اما به هر حال سپری می شد.

از آن روزی که نیک دریافتم که والا حضرت « نتوشکا » - آن پری پیکر مهوش افسانه ای، که در درازای ۳۵ سال زندگی ام تاکنون همچون او ندیده بودم و هنوز هم پس از دو سال و با وجود سفر به اوکراین و روسیه، هنوز ندیده ام - روسپی همکار ارجمند ریزورت تشریف دارند، دیگر آن ماه تابان تلالو درخشان شان را از دست داده بودند، اما دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ ! ماه تابان، ماه تابان است دیگر بابام جان !! ما کاری به کارش نداشتیم؛ حتا حاضر نشدیم در یک قاب و فریم عکس نگاتیو یا پوزیتیو با ایشان، از راه دور هم پهلو به پهلو شویم !!!

اما یک شب شعبده بازی به جزیره آمد و از میان جمع، این حقیر سراپاتقصیر و والا حضرت نتوشکا را به روی صحنه فرا خواند؛ ما از فرمانده کل قوا و نماینده مادرزن قهارالجبار المستبد الناجور، برای شرف یابی نزد حضرت شعبده باز و بانو نتوشکا اجازه خواستیم. رخصت داده و به طعنه فرمودند: خدایت ناله ها و استغاثه هایت را شنید و دعایت را استجابت نمود؛ پاسخ گفتم: ما غیاث آبادیا اهل این بی ناموسیا نیستیم؛ مگر این شعبده باز نعش ما رو دست این گیس بریده بدهد؛ تو ناموس و ناموس پرستی، همه ولایت ایران، یکطرف، مملکت غیاث آباد یکطرف. با سلام و صلوات و شکر و ثنا به قاعده آسدابوالقاسم واعظ، با همان شرم و حیای مخصوص غیاث آبادی مان در محضر شعبده باز ، پهلو به پهلوی بانو نتوشکا قرار گرفتیم. خدا را شکر می کردم که بانو نتوشکا، هیبت و عظمت بانو مهوش را ندارد؛ قلب مان تالاپ تالاپ بالا و پایین می جست؛ تحریک نشده بودیم؛ استغفرالله، چی خیال کردین؟!؟ این چیزا پیش ما غیاث آبادیا، حرمت داره؛ ما غیاث آبادیا از اوناش نیستیم !!!!

دل تو دل مان بند نبود؛ می ترسیدیم که نکند شعبده باز ما را یه جایی، تو آستین و پاچه والا حضرت نتوشکا غیب کند و گناهی کبیره در مالدیو رخ دهد و خون مان به حکم مادرزن قهار الجبار المستبد الناجور، حلال اندر جلال شود و در بازگشت، همان سر پلی خواجو به دارمان کشند یا دم توپ مان گذارند؛ اما زیرچشمی که یواشکی نگاه کردیم، دیدیم این گیس بریده بلا نگرفته، اصلن آستین و پاچه نداره لامذهب !!!!!

امان از مادرزن، که هر چه می کشیم از دست و پنجه ی بی همتای ایشان می کشیم؛ بگذریم...

وسط شعبده و حیل حضرت شعبده باز، یکهو به نظرم آمد که به حضرت موسی کلیم الله متوسل شوم، بلکه خودش مرا از مکر و نیرنگ و شعبده نجات دهد؛ مومنت، حالا از فردا، ما را جزو مزدوران و جیره مواجب گیران صهیونیزم بین الملل قرار ندهید بابام جان؛ واقعیت اینه که تو اون لحظه، چالش و کشمکش الهی با شعبده باز تو عالم اسلام و قصص قرآن و ائمه به خاطرم ننشست؛ حالا اگه به جای شعبده باز، جناب " رابین هود " بود، باز یه خاکی در این زمینه می شد به سر کرد. تازه اگه متوسل شدن به پیامبر خدا و رسول الله، جرم هم باشد، از ترس مجازات و عقوبت مادرزن قهار الجبار، نه جایز، که واجب است !!!!!!

شعبده باز، هویجی هیکل و هیبت دار را زیر گیوتینش گذاشت و به دو نیم کرد؛ رنگ از روی مان پرید. پیش خودم گفتم: به خشکی شانس، الآن تیغه گیوتین را به جای کارد آشپزخانه عزیز السلطنه، دست پری پیکر مهوش افسنه ای می دهد تا گردن یا عضوی شریف از تن و بدن نجیب مرا از ته ته ببرد. چی فکر می کردیم و چه شد !!!!!!!

اما خدا را شکر، همان توسل به حضرت موسی کلیم الله کار خودش را کرد و خطر از سر تن نجیب و عضو شریف مان گذشت؛ گردن خانوم را زیر تیغه گیوتین گذاشت و به من گفت: ببر. هر چه خواستم کنار بکشم، نشد که نشد. این جا بود که به حضرت ابراهیم و جبرائیل متوسل شدم. از شعبده باز که اصرار و از من که : آخه همچین مالی به خدا حیفس و مدام انکار !!!!!!!!

مردان فرنگی، هم سیاه مست، چهره همچو دیو، چشما کاسه خون، دست و فریاد می زدند: ببر، ببر. بالاخره مولای متقیان رو یاد کردم و دسته گیوتین را کشیدم؛ تیغه پایین آمد، اما خون از گردن حضرت نتوشکا پایین نیامد؛ به معجزه - همچون برنادت - ایمان آوردم و رو به آسمان، پروردگار را سپاس فراوان گفتم.

نتوشکا خانم با نگاهی پر معنا و لبخندی پر رمز و راز از زیر تیغه بیرون آمد؛ خدا وکیلی، اگه تو مالدیو اندک رویی بهش داده بودیم، ما رو هزار باره امتحان کرده بود؛ دیگه نمی دونست که ما غیاث آبادی هستیم و از اوناش نیستیم...

آن شب، به طعنه و کنایه از علیا مخدره به خیر گذشت، اما فردا از بامداد انواع پیشنهادات جور و واجور ، از پیش رفتن و شنا و اسنورکیلینگ در تندآب های ژرف اقیانوسی، شکار اره ماهی در آب های عمیق، غواصی در شب و ... ، از جانب عیال مکرمه به حقیر سراپا تقصیر ارائه می شد، گویا همان شبانه یا اندکی پیش از صبحانه، تماسی تلفنی یا تله پاتی از هیئت گلپایگانی های مقیم اصفهان با پارادایس ریزورت مالدیو برقرار و حکم نهایی بی فرجام « اعدام با اعمال شاقه » به نیابت قضایی علیای مخدره ابلاغ شده بود !!!!!!!!!

از عیال اصرار و از من اصفهانی همساده کاشان، انکار؛ به پشتوانه ژن های شخصیتی بخش وسواسی - جبری، ژن نارسی سیستیک بختیاری را تا اطلاع ثانوی، از ویترین به کنج پستو فرستادیم و نجات یافتیم؛ توبه نامه ای بیان داشتیم و اعترافاتی برای اعلام و ارائه عمومی آماده و از بر نمودیم. النجات فی الصدق...

ترس نشانه دانایی و درایت و دوراندیشی ست؛ حالا ما آب باز درجه یک هستیم، بماند، اما کوسه سفید، اره ماهی، موبی دیگ و سنن دی پی تی که با آدم شوخی ندارند؛ اگر راز بقاء بازی نکرده باشیم، کلی فیلم و کارتون که دیده ایم !!!!!!!!!!!

به هر حال هر جور بود، کار از توسل به حضرت یونس و سلیمان و نوح ، به خیر گذشت و همایش موعودمان با کوسه ماهی و کفچه ماهی و اره ماهی و نیزه ماهی را با اصفانی بازی خدادادی مان، دودره کردیم؛ هر چند عیال به شدت متاسف بود که چرا گیوتین حضرت شعبده باز جمهوری اسلامی مالدیو را برای نسق گیری مادام العمر از حقیر به عنوان سوغات به ایران نیاورده است. ما هم که جرات نداشتیم بگوییم که نیازی نیست، نگران نباشید، والده مکرمه معظمه تان، خود به تمام و کمال، عمری ست گیوتین سرخود تشریف داشته و دارند !!!!!!!!!!!!

بدین سان، سفر مالدیو،بدون وصال و زیارت در جوار پری دریایی و اتصال به کام نهنگان و دد و دیودان اقیانوس به پایان رسید؛ که آن وصال را این اتصال در پی و پاداش داشت.

اما از ما نصیحت بابام جان، نه فقط برای ریلکسیشن، که برای ماه عسل دوم هم مستحب و اقوی بدان است که به مالدیو و سیشل، بی عیال مشرف شوید؛ باور کنید صواب دنیوی و ثواب اخروی، هر دو در این است تا ممد حیات باشد و مفرح ذات !!!!!!!!!!! 

 

 

 به وصال پری دریایی افسانه ای رسیدن، آسان نبود !!!

 

 

پایان نوشتار. 

سفر به کرانه ی آب و آفتاب و آرامش ( مالدیو ) : بخش نوزدهم

 

 

مالدیو: ماه عسل و دیگر هیج !

 

 

سفر به مالدیو ، همراه و همبسته با یک موهبت الهی بی همتاست:

ندیدن هم میهنان ایرانی هویت باخته !

تورهای مالدیو - به ویژه آن ها که در تعطیلات عیدانه نوروزی، سوگوارانه نیمه خرداد، پایان تابستان، و فجرانه بهمن برگزار نمی شوند - اغلب، محدود و منحصر به خود شما و همراه تان است؛ به ویژه اگر ریزورت ( جزیره - هتل ) هایی همچون تاج اگزوتیکا، فول مون، و ... را برگزینید که دور از جزیره فرودگاهی کنار پای تخت - ماله - باشند.  

در ریزورت ما روز نخست، هم میهنی نرینه و همسرش با ما راهی جزیره شدند؛ چهره ی مرد پیش چشم و ذهنم آشنا نشست، اما اصلن به هم رو ندادیم. ما به پارسی سخن نگفتیم؛ هیچ یک مان !!

هر دو خانواده، آزادی و ناآشنایی می خواستیم.

روز دوم سفر، آن مرد را اتفاقی کنار ساحل با همسر بیکینی پوشش دیدیم؛ به همسرم گفتم بیا به سویی دیگر برویم، تا آن دو راحت و آسوده در عالم عشقولانه خویش سرگرم و سرخوش باشند.هر چند پیش ما غیاث آبادیا، نپوشیدن بیکینی از نون شب واجب تره !!! ناگفته پیداست که ما غیاث آبادیا اصولن از بیخ و بن، آدمای ناموس پرستی بوده و هستیم...

قدرت خدا، از فرداصبح، پنداری این همشهری ما و خانمش را مار گزید.  دیگر هرگز آن ها را در ریزورت نه چندان بی کران مان ندیدیم، که ندیدیم. پنداری دود شدند و رفتند هوا !!!!

اما یک هم میهن دیگر هم در ریزورت مان بود که خانم از بیخ و بن از آب می ترسید و همچون ما غیاث آبادیا، آب باز درجه یک نبود. خانم هفتاد و هفت قلم آراش و میزان پیلی می کرد و کنار ساحل ژست می ستاند !!!!!

یک شب هم خانم والا، درست به قاعده ی شادروان خلد آشیان، مادر مرحومه ی آسپیران غیاث آبادی، در به خرخره ریختن عرق و شراب، آن هم به صرف و نحو قاطی، افراط کرده، و در وسط کافه ی ریزورت، به قاعده ی اختر خانوم جووون، همشیره ی حضرت مستطاب آسپیران غیاث آبادی، بنای ترقص در دستگاه ایرانی عشوه ای و عربی بدوی گذاشت و دهان هر چی فرنگی و آن دو روسپی روسپید اوکراینی را از شگفتی گشاده ساخت. اگر ایشان دایره لرزش و ارتعاش را از یکی دو متری همسر معظم شرعی و حلال خودشان بیرون می گذاشت، به همین سوی لپ تاپ قسم، خون راه می انداختم. برای غیاث آبادیا، ناموس یک دختر غیاث آبادی، نه فقط ناموس ملی، که ناموس امتی شان است !!!!!!

القصه، اختر خانوم همه رو از رو برد؛ اما خانم هر چه کرد، به قاعده ممد آقا سیم کش، بخاری از شوهر گرام شان، بلند نشد که نشد. شوهر پاستوریزه را اگر سه هزار و یک قر و غمزه به پایش بریزی، غیاث آبادی نباشد، آبی از او گرم نمی شود که نمی شود. « سندرم مرد شرمگین ایرانی » آن جهان پهلوان را ناکام به مغاک کشاند، بچه سوسول و فوفولش که دیگر هیچ !!!!!!!  

 

 

نشانگان ( سندرم ) مرد شرمگین و زن ناکام و سرخورده ایرانی

 

 

این نوشته ادامه دارد...............

دورآگاهی (آشنایی با تله پاتی) : صفحه پزشکی روزنامه شرق

 

آشنایی با تله پاتی

 

آگاهی و اثرگذاری از دوردست

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

دورآگاهی یا تله پاتی ، ادارک فراحسی کنش های روحی – روانی فردی دیگر از سوی آدمی است . به بیان ساده، تله پاتی، توانایی فرد در مخابره پیام یا تصویری از ذهن خود به ذهن فردی دیگر - بدون سود جستن از وسایل حسی همانند سخن گفتن و دیدن علامت ها یا حرکت هاست.

تله پاتی – همانند دیگر موارد دارای درون مایه « اندیشه جادویی » ، همچون سفر روحانی و پیکری در لحظه، زمان و مکان ، دگرگون کردن سیر رخدادها ، نهان گویی و پیش بینی آینده ، پیش چشم و ذهن آوردن روح درگذشتگان ، و ... - از دیرهنگام تاکنون برای بسیاری از توده اجتماع در همه سرزمین ها، گیرایی ویژه ای داشته و هواداران فراوانی یافته است. واژه « تله پاتی » برای نخستین بار از سوی فردریک مایرز - یکی از بنیان گذاران انجمن پژوهش های روانی انگلستان - به کار گرفته شد. این واژه از دو لفظ یونانی ریشه و سرچشمه گرفته است؛ یکی "Tele" به معنی « دور » و دیگری "Paths" به معنی « احساس ». در مجموع، می‌توان آن را « احساس از دور » توصیف کرد. این پدیده از یک سو، یکی از زمینه‌های ادراک فراحسی برشمرده می‌شود که دربردارنده تله پاتی، روشن بینی و پیشگویی است. اما در دیگر سو، از این پدیده به عنوان روشی که بر روی روان فردی دیگر اثر می‌گذارد، یاد شده ‌است. به این ترتیب، می‌توان آن را جزو مضامین « روان جنبشی » و یا « تله کینسیس » نیز طبقه بندی کرد. دیدگاه‌های گوناگون، تله پاتی را به زیرگروه ‌های مختلفی تقسیم کرده‌اند. در این دسته بندی، تله پاتی ناعامدانه یا خود به خودی را تله پاتی بزرگ و  تله پاتی های عمدی یا پدید آورده شده را تله پاتی کوچک نام گذاشته اند.

اما بر سر مواردی همچون تله پاتی ، از دیرباز چالش ها و کشمکش های فراوانی بین علم مداران حوزه های فیزیک ، زیست شناسی ، فیزیولوژی ، روانشناسی ، روانپزشکی ، و ... از یک سو و شبه علم گرایان هوادار فراروانشناسی ( پاراسایکولوژی ) از سوی دیگر وجود داشته است.

سال هاست که پدیده تله پاتی تا بدان جا پیش رفته که دوره های آموزشی عمومی از سوی افراد مدعی ، با تبلیغات پر هیاهوی فراوان برپا می گردد که می گویند اشخاص می توانند با افزایش و تمرکز نیروی ذهن و چیرگی بر انرژی، زمان، امواج و فرکانس های مغزی خود بر ذهن دیگران و رخدادهای دنیای بیرون ، به گونه ای ارادی اثر بگذارند. برگزاری چنین دوره هایی همواره با ابراز ناخشنودی و تاسف از سوی علم مداران همراه بوده است و آنان از این گلایه داشته اند که این گونه شیادان به خوبی توانسته اند رگ خواب جماعت خرافه گرا را بیابند و از آنان بهره کشی های گوناگون – و نه فقط مالی – انجام دهند. در این میان ، فرادرمانگران در دفاع از این گونه شیوه ها ، همواره کوشش داشته اند که تله پاتی و  موارد مشابه را با سود جستن از نظریه های تازه مطرح شده ی دانش هایی همچون فیزیک ، شیمی ، و ... اثبات کنند. آن ها به ویژه از مفاهیمی همانند دنیاهای موازی، کانال های کوانتومی، پدیده ی نسبیت در زمان و فضا ، سیاه چاله های روانی و فضایی ، ابر رسانایی و الکتریسیته ی مغزی ، و حتا پدیده ی تجزیه ی روانی سود جسته و هوادارانی نیز بر این بنیادها پیدا کرده اند. در حالی که همه ی این پدیده ها تاکنون از قد و قواره ی نظریه پردازی در چارچوب حوزه و حیطه ی دانش مربوطه فراتر نرفته اند. برای نمونه ، اگر این گونه هواداران دوآتیشه فراروانشناسی دورآگاهی به نظریه های فیزیک و مکانیک کوانتومی گرایش شدید نشان می دهند ، بدین دلیل است که دنیای نظریه کوانتومی ، از دیدگاه آماری ، بسیار احتمالی بوده و توانایی گسترش فراوان دارد. به طور کلی، فیزیک و مکانیک کوانتومی به شدت بحث برانگیز بوده است و هنوز از سوی همه دانشمندان عرصه ی فیزیک پذیرفته نشده است. پس هویداست که کوشش در راستای اثبات مسائل فراروانشناسی ، آن هم با آمیختن شتاب زده پاره پاره هایی گزینش شده از هسته های درهم پیچیده ی نظریه های دشوار فیزیک و مکانیک مدرن ، رویکردی علمی ، منطقی و قابل استناد نمی تواند باشد. چنین راهبرد و رویکردی فقط و فقط می تواند دستمایه ی شیادان شبه دانش مداری باشد که به سواستفاده و بهره کشی های مالی ، روانی ، و ... از خرافه پردازان واقعیت گریز می اندیشند.

هر چند ممکن است مواردی جزئی از دورآگاهی برای خود ما – در خواب یا بیداری - رخ داده و چندی بعد در دنیای بیرون تعبیر شده باشد، اما نمی توان سخت کوشی و پشتکار در راستای رخدادهای واقعی زندگی روزمره همچون دانش آموزی ، فراگیری پیشه ، و پیشرفت مالی ، فرهنگی و اجتماعی را به کنار گذاشت و به پیروی از آیین هایی همچون تله پاتی ، قانون جذب ، پدیده ی راز ، تکنولوژی تفکر مثبت ، نیل به کمال ، و هزاران نام و نشان و نماد و عنوان رنگارنگ گیرا رو آورد تا به توانمندی و نیروی جادویی جاودان « دگرگون سازی رخدادها و واقعیت های ناخوشایند طبیعت از طریق تفکر و تمرکز بر آن ها » دست یافت ! هر چند شمار فراوانی از ایرانیان به واسطه ی کم داشت ها، ناکامی ها ، سرخوردگی ها و افسردگی های گذرا و دیرپا برای چند ماه و سالی ممکن است سودازده و ساختار پریشانه دل در گرو چنین اندیشه های جادومآبانه ای خوش دارند، اما واقعیت هویدا آن است که ایرانیان شتابان به سوی نوزایی ( رنسانس ) علم مدارانه ی فرهنگی – اجتماعی ره می پیمویند و هفته به هفته ، به خرافه پروری و اندیشه های جادویی بدرودی همیشگی می گویند تا مگر این چند روزه گوهر زودگذر زندگی را نیک دریابند !!

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی