پیشنهادی بهنگام برای پدید آوردن « پایتخت دولت دیجیتال » و در چهارچوب نشاندن تهران بزرگ

 

 

بیش از دو دهه است که هر از چندی ، بر پایه دلایل گوناگون، سخن از جابه جایی پایتخت در ایران، بر زبان رانده شده و در نوشتارها بر آن پافشاری شده است. اکنون که آماج دولت و رئیس جمهور، جابه جایی هر چه شتابان تر پنج میلیون نفر از پایتخت به شهرها و شهرستان های دور و نزدیک بیان شده و بحث های فراوانی برانگیخته است، من نیز پیشنهادی به روز و شدنی را با توجه به پیشرفت فناوری دیجیتال در این باره دارم که بیان آن را خالی از سودمندی نمی دانم. هر چه باشد، می تواند به بارش مغزی همگانی انجامد، شاید از میان بحث های جورواجور و بیان دیدگاه های گوناگون، بهترین، بی دردسرترین و سودمندترین نسخه جابه جایی پایتخت ارائه و به کار بسته شود.

به باورمن، تنها سه گزینه عملی جایگزین برای جابه جایی کلی پایتخت از تهران بدان جا وجود دارد:

۱- قزوین

۲- اسپهان ( اصفهان )

۳- شیراز

اما جابه جایی پایتخت از تهران به قزوین، به کاهش جمعیت چشمگیری در تهران نخواهد انجامید و تنها ترافیک سنگین و سهمگین و آلودگی صوتی، هوایی و روانی فلج کننده ای را به غرب تهران و کرج تا قزوین در بامدادان و شامگاهان چیره خواهد ساخت.

جابه جایی کلی پایتخت به اسپهان ( اصفهان ) و شیراز، این مشکلات را برای تهران و کرج پدید نخواهد آورد و با مهاجرت جمعیت به نسبت چشمگیری از تهران به هر کدام از این دو شهر که جایگزین تهران شوند، همراه خواهد بود، اما همان زیان های سترگ کنونی تهران را برای این شهرها در پی خواهد داشت و در دراز مدت، دشواری کلان دیگری برای میهن مان پدید خواهد آورد. اما تقسیم پایتخت و وزارتخانه های دولت و استوار داشتن آن ها در پنج، شش یا هفت کلان شهر می تواند ضمن پدید آوردن مهاجرت گسترده جمعیت از تهران به سوی این کلان شهرها و شهرک های پیرامون شان، از پیدایش « تهران بزرگی دیگر » پیشگیری کند.

پیشنهاد من، مبنی بر پدید آوردن « پایتخت دیجیتال » که می بایست در یک بارش مغزی همگانی و ملی، مورد نقد و صیقل قرار گرفته و نسخه واپسین، از سوی مسئولان مربوطه در دولت و مجلس، سنجیده و ارزیابی شود، بدین ترتیب است:

 

۱- تهران: دربردارنده وزارتخانه های کشور، اطلاعات، امور خارجه، دفاع، نفت، اقتصاد و دارایی، بهداشت و درمان، و سازمان بهزیستی

۲- اسپهان ( اصفهان ): دربردارنده وزارتخانه های صنایع و معادن، راه و ترابری، نیرو، کار و امور اجتماعی، سازمان محیط زیست، هلال احمر و سازمان ورزش ( تربیت بدنی )

۳- تبریز: دربردارنده وزارتخانه های تعاون، بازرگانی، رفاه، ارتباطات ( مخابرات )، و مسکن

۴- مشهد: دربردارنده وزارتخانه های دادگستری، سازمان تبلیغات اسلامی، و سازمان ملی جوانان    

۵- شیراز: دربردارنده وزارتخانه های فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش، علوم، تحقیقات و فناوری، و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری

۶- اهواز: دربردارنده وزارتخانه های جهاد کشاورزی، سازمان شیلات، و سازمان بنادر و کشتیرانی

          

امیدوارم آنان که این پیشنهاد را پیش چشم و ذهن می نشانند، باور داشته باشند که برای هر کدام از شهرها و گزینه ها، اندیشه و دوراندیشی لازم انجام شده است. تا چه پسند افتد و چه در نظر آید ! 

 

 

خوانش فراملی، نسخه بومی / ایستار و آماج روانپزشکی در ایران (دوشنبه، صفحه پزشکی روزنامه شرق)

 

 

 

ایستار و آماج روانپزشکی و رواندرمانی در ایران

 

 

خوانش فرا ملی، نسخه بومی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

نه چند ماه و سال، که چند دهه است که سخن از دگرگونی علوم انسانی – به ویژه فلسفه، علوم سیاسی، اقتصاد، حقوق، جامعه شناسی، مشاوره، روانشناسی، علوم تربیتی و ... – استوارانه و پافشارانه بر زبان رانده شده و می شود. دغدغه و انگیزه پشت این جوشش و کوشش، هراس و نگرانی برخاسته از تفسیر و تعبیرهای شتاب زده و آرمان گرایانه برخی نظریه پردازان پر شور و شیدای غوغا و هیاهو مدار درباره چرایی، چیستی و چگونگی این گونه علوم و آثار و برآمدهای چیرگی شان بر شیوه اندیشه و نگرش مردمان ساده دل ایران زمین بوده و هست. تفسیرها و تعبیرهایی که با انسان گرایانه ( اومانیستی )، این جهانی ( سکولار )، بیگانه ( فرنگی ) و ... شناساندن این علوم، نه آن که بخش هایی از آن ها را در آماج پرسشگری، سرزنش و نکوهش بنشاند، بلکه به واقع، کلیت و لزوم آن ها را زیر پرسش می کشاند.

اما آیا چنین نگرش هایی که برخاسته از دیدگاه های از آن سوی بام افراط در سنت مداری و گذشته پردازی فروافتاده هستند، می توانند پاسخگوی پهنه سرنوشت ساز پیشگیری، درمان و بازتوانی اختلالات سترگ تک گیر همچون روانپریشی های گذرا و دیرپا یا اختلالات فراگیری همانند اختلال بحران هویت و فرجام ناگوار واپسین آن، یعنی اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) باشند؟

نگرش به چرایی، چیستی و چگونگی علوم انسانی، جامعه شناسی، مشاوره، روانشناسی و روانپزشکی، بی گمان در آینده ای نه چندان دور و دراز، یک بار برای همیشه به گونه ای ژرف و سترگ دیگرگون خواهد شد؛ فراگیری اختلالات روانپزشکی و مشکلات زناشویی و خانوادگی در دهه 1390 خورشیدی نقش نخست را در این دگرگونی خواهد داشت. آن چنان که تا صادرات نفت در نیمه نخست دهه پیش رو، پایان پیدا نکند، نگرش به « صنعت و تجارت توریزم ( گردشگری ) » در ایران به گونه ای کارساز و نوآفرین دگرگون نخواهد شد. سخن گفتن از پیشگیری و دوراندیشی در این سرزمین سال هاست که در چارچوب تنگ ضرب المثل ها گرفتار آمده است، آن چنان که بدان انجامیده که درمان بهنگام نیز پیش چشم و ذهن نشانده نشود تا فرجام ناگوار، به سان هیولا هویدا شده و تلخ مزه گی دردناکش چشیده شود؛ آن گاه است که « کاسه چه کنم؟ چه کنم ؟ » در دست، درمان دیرهنگام و بازتوانی بدفرجام، شتابان در دستور کار جا پیدا می کند تا دو سوم جبر در سرشت و سرنوشت تاریخی مان، به سه سوم نزدیک شود و اختیار در دگرگون ساختنش به صفر !!

گذشته از یک سوم تقریبی پزشکانی که از جبر سرنوشت و به چنگ نیاوردن نمره بیشتر در آزمون دستیاری کنونی و فرآیند پیشین پذیرش دستیار تخصصی، گام به پهنه روانپزشکی گذاشته اند، نزدیک به دوسوم آنانی که در ایران گام به آوردگاه روانپزشکی گذاشته اند، توان شتافتن به پهنه های دیگر پزشکی را هم داشته اند، اما گرایشی به نسبت ژرف به علوم انسانی داشته و بسیاری از آنان در پس خوانش متون تاریخی و ادبی، خود دلی خونین از عقب افتادگی سرزمین شان در پهنه دانش، اندیشه، سازندگی و آبادانی و بارها گرفتار نیرنگ های رنگارنگ بیگانگان شدن داشته و دارند.

روانپزشک و روانشناس زبده و کارآزموده ای را در ایران نمی توانید پیدا کنید که در هنگام یا فردای خوانش متون فرنگی و وارداتی روانپزشکی و روانشناسی اش، سودای آفریدن نسخه ای ملی از این دانش های فراملی در سر نپرورانده باشد. بگذریم که در همان متون و کتب فرنگی بیگانه، ژرف و سترگ به روانپزشکی فرهنگی و اجتماعی زادبوم های گوناگون اهمیت داده شده و برای نمونه، در بیان ملاک های تشخیصی هر اختلال روانپزشکی درج شده که آن اختلال نباید با داشته ها و ویژگی های یگانه فرهنگی یا مذهبی اجتماع و زادگاه فرد، توجیه پذیر باشد. گذشته از این یادآوری های مکرر، استادان روانپزشکی از همان رده نخست پیشکسوت تا استادان کنونی، بر پدیده « خوانش فرنگی و فراملی، نسخه بومی و ملی » پافشاری همیشگی داشته و دارند.

گذار از سنت و رسیدن به مدرنیته – نو شدن و نو اندیشیدن - امری محتوم برای مردمان هر اجتماع است که چه بپسندیم و چه نپسندیم، محکوم هستیم که بدان تن دهیم؛ با هر چه بتوان ستیز و رویارویی کرد، با این « نو شدن و نو اندیشیدن » نمی توان. این گذار برای هر سرزمین بازمانده در سنت، گزندهایی دارد. آن چنان که در هیچ کجای این گیتی، گذار از اجتماع ایلیاتی کشاورزی – دامپروری به جامعه مدرن صنعتی و پسامدرن دیجیتال بی آفت و آسیب نبوده است. می توان با اعتمادسازی دو سویه میان سنت مداران و نوگرایان، این گذار را کم گزندتر ساخت تا امیرکبیر به روز، بالنده و سازنده واپسین گام گذار این مرز پر گزند از راه برسد. به مشاوران، روانشناسان و روانپزشکان متعهد به آداب و آیین میهن مان اعتماد کنیم که اینان آفت و آسیب زدایان این گذار ناگزیرند و برای مردمان در حال گذار، دگرگونی و دگردیسی، نسخه هایی ملی و بومی – بنا بر ویژگی های استان و شهرستان جایگاه کوشش و پویش شان – می پیچند. بپذیریم که این گذار ناگزیر است و گزندهایش ناگریز.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

نرخ برابری تومن ( ریال ) با دلار آمریکا و درهم امارات، از این ور تا اون ور !!!

 

مومنت ! دیروز تو فری شاپ فرودگاه دوبی، هنگام بازگشت به ایران، هر چی درهم و دینار باقی مونده بود رو خرج خرید سریال جنگ جهانی دومی « دسته برادران » - کار مشترک تام هنکس و  استیون اسپیلبرگ - کردم؛ رفتم تومن (ریال) هایم را به دلار یا دینار برای خرید دیگر سریال جنگ جهانی دومی - « پاسیفیک » - تبدیل کنم که  نرخ "واقعی" برابری تومان با دلار آمریکا در بیرون مرزهای ایران دستم آمد: هر دلار آمریکا = 1875 تومان ایران = هژده هزار و هفتصد و پنجاه ریال غیاث آباد خودمان !!

نرخ برابری تومن با درهم امارات هم که در درون این مرز پر گزند، برابر با ۲۷۰ تومن ( ۲۷۰۰ ریال ) ایران، در برابر هر درهم امارات است، را دفتر بانک های فری شاپ فرودگاه دوبی، ۵۰۰ تومن ( ۵۰۰۰ ریال ) تبدیل می کردند. به قول حسن خان شماعی زاده اصفهانی: جل الخالق، جل الخالق، جل الخالق، ماشاءالله !!! 

 

 

آشنایی با روانشناسی اسراف ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روان شناسی اسراف

 

 

کفر نعمت از کفت بیرون کند !

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

اسراف، یعنی زیاده روی در مصرف - به گونه ای که به بیهوده از دست رفتن ( ضایع شدن ) و کفران نعمت های پروردگار بینجامد – کرداری ناپسند و نکوهش شده در همه ادیان و مذاهب آسمانی و زمینی بوده است. آیین و آداب فراگیری را نمی توان پیدا کرد که با اسراف کنار آمده، آن را مجاز بشمارد و حتا بر آن چشم پوشی کرده باشد. از این رو، برخورد سنگین و سهمگین با اسراف، همچون دروغ، دزدی، مردم آزاری، آدم کشی و ...، از رویکردهای مشترک پیامبران ارجمند ادیان اسلام، مسیحیت، یهود، زرتشت و آیین هایی همچون بودا و ... بوده است.

اسراف در مصرف آفریده های پروردگار، کرداری ست که پیشرفت دانش و اندیشه آدمی در درازای تاریخ دیرینش، هنوز نتوانسته آن چنان که باید و شاید بدان پایان بخشد؛ چرا که از دیرباز برخی توانگران نادان و فرادستان ساده انگار، اسراف در مصرف را نماد تجمل و تجدد شناسانده و نشان دارندگی و برازندگی برشمرده اند. آن چنان که توده میاندست و فرودست نیز هر گاه از گذر شانس یا کوشش، داشته ای فراهم آورده اند، در هنگامه هایی بی باکانه و نادوراندیشانه به اسراف و ریخت و پاش پرداخته اند.

روی آوردن به تجمل – که ریخت و پاش های بیهوده و اسراف و اتلاف نعمت های پروردگار بخشنده مهربان، یکی از سترگ ترین جنبه ها و هویداترین جلوه های آن است – همواره نشانگر اختلال روانی نیست، اما بی گمان می تواند نمادی از کاستی معنوی آدمی باشد. البته خساست و گدامنشی گزافه آمیز نیز پندار و کرداری ناپسند، نکوهش پذیر، و گاه بیمارگونه از دیدگاه روانپزشکی است. رفاه ( Welfare )، همانا برخورداری بجا از نعمت های پروردگار است و نمی توان آن را واژه ای برابر و همسان با تجمل ( Luxury ) برشمرد.

از جمله اختلالات روانپزشکی که می تواند به آسانی آدمیان را دچار و گرفتار « گناه ویرانگر اسراف » کند، می توان به اختلالات خلق ( افسردگی های ) دو قطبی، به ویژه در فاز شیدایی، اختلال وسواسی – اجباری و دیگر اختلالات اضطرابی، اختلالات شخصیت و به ویژه اختلالات شخصیت کلاستر B ( نمایشی، مرزی – آشوبناک، خودشیفته و جامعه ستیز )، اختلالات بازداشت ( کنترل ) تکانه، به ویژه اختلال خرید و انباشت وسواسی - اجباری، اختلال بحران هویت ( و فرجام واپسین آن : اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک )، بیش فعالی کودکان، نوجوانان و بزرگسالان، برخی مبتلایان به همدچاری پیوستار اختلال درخودماندگی ( اوتیزم – آسپرگر ) با اختلال وسواسی - اجباری و ... اشاره کرد.

اسراف بسیاری از گرفتاران این گونه اختلالات، همچون دیگر علایم و نشانه های شان، به دارودرمانی های کوتاه مدت چند ماهه یا میان مدت چند ساله همراه با روان درمانی های شناختی – رفتاری یا تحلیلی – روانکاوانه پاسخ داده و بازداشته و افسار ( مهار ) می شوند. هر چند راهبردها و راهکارهای اقتصادی – اجتماعی دولت ها و حکومت ها، همچون تصویب و اجرای جریمه های سنگین برای مصرف بیشتر از اندازه، متعادل ساختن یارانه ها به سود فرودستان و میاندستان اجتماع، افزایش درصد پرداخت مالیات به نسبت افزایش درآمد و سرمایه و مانند آن، می تواند در بازداری از اسراف و مصرف بیهوده و بیش از اندازه، سودمند باشد، اما آموزش های شناختی – رفتاری از طریق برنامه های سرراست ( مستقیم ) و ناسرراست ( نامستقیم ) صدا و سیما – به ویژه سریال های بزرگسالان و برنامه های عروسکی کودکان و نوجوانان – همآوا و هماهنگ با پوسترهای سترگ خیابانی و اتوبانی می تواند اثرگذاری افزون تری داشته باشد.

اجتماع در حال گذار ما، سال هاست که آموزه های دهه 1360 و دوران جنگ – و به ویژه « قناعت » و « صرفه جویی » – را بدرود گفته و همچون روسیه پس از شوروی پیشین - گرفتار در گرداب همه گیری « اختلال بحران هویت » نوجوانان و جوانان - به بهانه « تجدد »، رو به « تجمل » آورده است؛ « برند پروری » و « مارک مداری » نونهالان، نوجوانان و جوانان دهه شصتی، هفتادی و هشتادی را دربر گرفته و گرفتار ساخته است. اینان دیگر همچون زادگان دهه های ده، بیست، سی، چهل و پنجاه به خرید و برخورداری از فرآورده های ملی و پرداخته های میهنی بسنده نکرده و دلشاد نمی شوند. نگاهی به بازار پوشش تن و پا آشکارا هویدا می سازد که بریده و دوخته های وطنی، نه توان که اندک امیدی به پیشی جویی با برندهای برتر و گیتی گستر بیگانه و حتا بنجل های فرومایه چینی را ندارند و در مسیر ورشکستگی هر ماه با کیفیتی پایین تر از ماه پیش تولید و ارائه می شوند !

در پی گام گذاشتن و فراگیر شدن فرهنگ مصرف گرا و شیوه زندگی تجمل مدار آمریکاییان در دهه های 1950 تا 1980 در ایران – که خودروهای آمریکایی پر مصرف هشت سیلندر کلاسیک نماد هویدای آن هستند – سال هاست که در کلان شهرهای اجتماع پر گزند در حال گذارمان، در رویکردی ساده انگارانه اما فراگیر، بسیاری ( نه همه ) کلاس و شخصیت آدمیان را با خودرو و خانه شان می سنجند و نمی دانند که کلاس برابر با شخصیت نبوده و نیست؛ از این رو گردش شادی بخش سر پل تجریش پیشین، به فخر فروشی و رشک افکنی فرشته و شهرک و جردن و الهیه فرو افتاده است. دیگر توانگران سنت مدار بازار اصفهان به دوچرخه سبز زنگ و خورجین دار چینی و ژیان سقف کروک وطنی بسنده نکرده و برازندگی و بزرگی را در بنز و لکسوس خود و بی ام و و پورشه فرزندان شان می جویند !!   

صد البته فقر و فشار اقتصادی فراگیر، « اسراف تاریخی » را در این مرز پر گزند تا اندازه ای به افسار کشانده است، اما آیا همین نشان سترگی و ژرفای شوربختی مان نیست که چنگال اهرمن نابودگر فقر باید از آستین زمانه برون آید تا شاید اندکی اسراف دیرینه مان در چارچوب نشانده و بازداشته شود؟!؟

اسراف در مصرف و بیهوده هدر دادن نعمت های محدود پروردگار، نه تنها نماد بزرگی و برازندگی نبوده و نخواهد بود، بلکه بسیار بیش از آن می تواند نشان اختلال روانشناختی، کاستی معنویت و بحران هویت باشد. این همانا گام زدن در میان بام و فرو نیفتادن از دو سوی آن - رفاه ستیزی و گدامنشی یا ریخت و پاش ( اسراف ) و تجمل پرستی – است که نشان خردمندی و شایستگی ست.

در راستای درمان بیماری ملی « اسراف » ایرانیان و آماده ساختن آنان برای « اقتصاد بدون نفت »، بسیار پیش و بیش از به یکباره برچیدن یارانه ها، باید به آموزش های شناختی – رفتاری و معنوی توانگران و بینوایان پرداخت؛ آموزشی به روز، کارآمد و دانش مدارانه و نه نخ نما، تکانشی و شعارمدارانه که منطق و لزوم شکیبایی بر فشار فراگیر دور افتادن از یارانه های نفتی را به توده آسیب پذیر بیاموزد.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

ازدواج آسان، نه شتابان ! ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آسیب شناسی ازدواج به سبک ایرانی

 

 

ازدواج آسان، نه شتابان !

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

آسیب شناسی پیوند و پیمان زناشویی در ایران، داستانی نیست که در قد و قواره و چارچوب یک نوشتار هزار واژگانی بگنجد؛ بی گمان، پرداختن بدان به نوشتن یک کتاب دست کم چهارصد صفحه ای می انجامد. از این رو، در این نوشتار فقط به آسیب شناسی آغاز پیوند زناشویی به سبک ایرانی می پردازم و باقی مانده را به شاید هنگامه ای دیگر وا می گذارم که کار و کوشش شبانه روزی و نیز جبر سرنوشت و تقدیر تاریخی آغشته به دلشوره های شرقی مان، کمتر برایم آرامش کتاب نگاشتن و منتشر ساختن باقی گذاشته است. از ممیزی های گوناگون بگذریم که قصه ای پر غصه است، پر آه و افسوس و اشک.

بیش از دو دهه است که بر ازدواج آسان - ولو شتابان – پافشاری شده و می شود، اما شیوه انجام ازدواج ها در ایران همچنان بر همان پاشنه پیشین می چرخد و می چرخاند ! هر از چندی، تازه تر از تازه ای از گرد راه می رسد و بر شرایط دشوار ازدواج جوانان در این سرزمین افزون می شود. هر تشریفاتچی و تالاری، رویکرد و راهکاری نوین می آفریند و به خانواده های نو عروس ماه پیشونی و نو داماد دانه طلا می شناساند تا آسان و شتابان همچون راهبرد بی دلیل « شمار سکه به سال رو خشت افتادن » مد زمانه شود تا سرپیچی از آن، بوسه تیغه گیوتین را بر گردن داماد در ره فرهاد مجاز شمارد. پیش شرط های بیشتر خانواده های دختران سال به سال، پر شمار تر می شوند تا به دنبال آن، نیرنگ های پسران در سرکشی و سرپیچی از این درخواست های دشوار، نیز پیاپی دگرگون و به روز شوند.

برنامه های صدا و سیما در شناساندن و فراگیر ساختن « ازدواج آسان » کم نبوده اما هرگز به فرجامی نیک و خوشایند نینجامیده است، چرا که کانال های گوناگون سیما، در جراحی این زخم کهنه، برش را آن چنان که باید و شاید ژرف و سترگ انجام نداده و بیشتر به مصاحبه های ساده انگارانه – و نه ژرف نگرانه و موشکافانه – بسنده کرده اند. مطبوعات هم هر چند گاه و بی گاه به سراغ سوژه دردها و دشواری های ازدواج به سبک ایرانی شتافته اند، اما در بسیاری از موارد – به ویژه نشریات زرد – یکی به نعل و یکی به میخ زده اند و دگرگون و به روز شدن « قوانین قدیمی حقوقی و مدنی خانواده » را در راستای استواری و پایداری ازدواج جوانان ایرانی خواستار و خاطرنشان نشده اند.

سال هاست که مصاحبه ها و مقالات یکی به نعل و یکی به میخ زن، برای مردمان این اجتماع رو به تازگی و سازندگی، نسخه هایی نخ نما شده است. در سفری که شهریور ماه گذشته به کیف ( اوکراین ) و شهریور ماه امسال به مسکو و سن پترزبورگ ( روسیه ) داشتم، آشکارا شیوه ازدواج در این سه کلان شهر کهن - از دیدگاه صفا، سادگی و صمیمیت - ناهمگون با سرزمین مان پیش چشم و ذهنم نشست. لباس عروس از جنس و دوخت ایتالیایی اصل در بازار کیف، یکصد و پنجاه تا سیصد و پنجاه هزار تومان بود و هزینه برگزاری همه مراسم عقد در کلیسا، گردش روزانه در شهر و عکاسی و فیلم برداری مربوط بدان، و جشن و دست افشانی شبانه در تالار رستوران ها، بیشتر از دو – سه میلیون تومان نمی شد. شمار مهمانان همراه عروس و داماد در گردش روزمره در مسکو و سن پترزبورگ دست بالا هژده نفر است که همراه با هم در یک لیموزین دراز فورد کنتیننتال یا مانند آن انجام می شود و جشن شبانه با حضور خانواده عروس و داماد، بیش از سی - چهل نفر را در بر نمی گیرد. از مهمانی خصوصی خانگی جوانان یا باغ پنهان چند فرسنگ پشت شالوده شهر، در پس جشن رستوران نیز خبری نیست !!

پس شگفت انگیز نیست که لباس عروس سه میلیونی ستاره جوان و سیمین بر سینمای اوکراین، تا یک سال مایه نکوهش و سرزنش همگان در صدا و سیما و مطبوعات گوناگون آن سرزمین بوده است؛ اما لباس سه میلیون تومانی عروس در این مرز پر گزند، در موارد فراوان، به آسانی می تواند مایه شرمساری شب رویایی عروس و یک عمر سرزنش و نکوهش داماد باشد.

کاش دشواری های ازدواج در ایران، به محدودیت های فراوان و گزافه آمیز آشنایی دختران و پسران، و نیز شکوه ها و درشتی های دو خانواده درباره شیوه برگزاری جشن های خواستگاری، مهر ( بله ) برون، نامزدی، عقد، عروسی و پاتختی و سیسمونی و ختنه سوران پایان می یافت؛ انگیزه های نادرست برای ازدواج های ناخردمندانه و شتاب زده، خود درد و داستان دیگری ست که به گونه ای گزیده به برخی آن ها اشاره می کنم:

1-     فشار خانواده، بستگان و آشنایان با بالا رفتن سن پسران و دختران

2-     رهایی از اندوه تنهایی و رنج افسردگی و پر کردن خلاء احساسی - هیجانی

3-     فروکش کردن شور و اشتیاق غریزی و میل جنسی

4-     هراس از بالا رفتن سن و انگ « ترشیدگی »

5-     پیوند با خانواده پولدار و توانگر برای پایان بخشیدن به کاستی ها و بحران های مالی

6-     به دنیا آوردن فرزند، به عنوان چوبدستی دوران پیری و کهنسالی

7-     ازدواج های خونی - مصلحتی برای آشتی دادن بستگان و آشنایان و پایان بخشیدن به ستیزهای درون و برون ایلیاتی

8-     به فرجام خوش و پایان شیرین رساندن داستان چند ساله یا چند ماهه عشقی پر سوز و گداز

9-     گریز از دلزدگی، روزمرگی و یکنواختی زندگی

10-پذیرش جبر زیستی زمانه ( زاده شده ام، پس باید ازدواج کنم )

11-به چنگ آوردن زیبایی ها و گیرایی های چهره، پیکر، منش ( کاراکتر )، دانش، پیشه، دلبستگی ها و رویکردها

12-نجات دادن یک دردمند ( معتاد، روان پریش، آشفته و ... ) با راهبردهای فلورانس نانتینگل گونه و مادر ترزا وار   

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

آشنایی با روان شناسی حسادت ( یکشنبه ها، صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

آشنایی با روانشناسی حسادت و بخل

 

الا تا نخواهی بلا بر حسود !

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

حسادت که  در کتاب مقدس  مسیحیان « گناه مرگ آور » خوانده شده، همان حس بدخواهی و آرزوی زوال نعمت دیگران را داشتن، پنداشتی نکوهیده است که ناهنجاری های اخلاقی و رفتاری فراوانی را در پی دارد. ریشه بسیاری از غیبت ها، تهمت ها، هتک حرمت و ترور شخصیت ها در همین صفت ناپسند نهفته است که سبب می شود که آدمی خوبی ها و داشته های ارزشمند دیگران را نادیده انگارد و همواره در جست وجوی یافتن کاستی و نکوهش آنان باشد. حسادت.

یکی از ریشه های پیدایش حسادت، نابرابری در مهرورزی به فرزندان است؛ مادر و پدران و مادربزرگان و پدربزرگانی که به یکی یا برخی از فرزندان، بیش از دیگری مهر ورزیده و نوازش شان می کنند، دانسته یا نادانسته، دانه بدفرجام حسادت را در ذهن و روان می کارند که در بزرگی، بدبختی و سیه روزی برای شان به بار می آورد. احساس ستم دیدگی، سرخوردگی و درماندگی بر احساس کاستی و ناکامی ( محرومیت ) افزون می شود تا اندیشه انتقام سر بر آرد و رشد کند.برمی آیند. تبعیض، تخم ستیز است؛ تبعیض و نابرابری به فروداشت ( تحقیر ) و کاهش باور به خویشتن ( اعتماد به نفس ) و پیدایش و رشد وابستگی های بیمارگونه در بزرگسالی می انجامد و به سادگی زمینه ساز و بستر افسردگی، اضطراب، اختلالات شخصیت، سوء مصرف الکل و مواد مخدر و محرک و جتا خودکشی می شود. افسوس که پدران و مادران به بهداشت و سلامتی روانی فرزندان شان بسیار کمتر از بهداشت و سلامتی پیکری شان بها می دهند، در حالی که اهمیت بهداشت و سلامت روح و روان فرزندان، هرگز ذره ای کمتر از بهداشت و سلامت تن و پیکر ایشان نیست.

نابرابری های پیدا و پنهان در اجتماع نیز درست همانند خانواده، دانه حسرت، حسادت و بخل را در دل مردمان نسبت به آشنا و بیگانه می کارد تا سال ها و دهه ها بعد به آسانی توفان خشم و پرخاش از این کشتزار رشک و کینه درو شود ! تبعیض ها و تفاوت های بی دلیل ستمگرانه و سودجویانه، روح و روان ناکامان سرخورده و به بند گرفتار آمده ( محرومان و مستضعفان ) را یک عده را دچار افسردگی، آزردگی، کینه توزی و ستیزه جویی می کند تا یا سرفرازی را در پرخاشگری سرراست ( مستقیم ) و کنشمندانه ( فعالانه ) یعنی ستیز و گلاویز شدن پیکری بجویند و یا این که سرخورده و درمانده با پرخاشگری ناسرراست ( نامستقیم ) و منفعلانه به توهین، تهمت، هتک حرمت، ترور شخصیت و کارشکنی پناه برند.

بنابراین، هنگامی که شالوده و بنیان اجتماع بر پایه برابری و دوراندیشی پی ریزی نشود، دیر یا زود نابرابری ( تبعیض ) و فروداشت ( تحقیر ) چیره و حکم فرما شده و سرپیچی از قانون و سرکشی ( عصیان ) هنجار پنداری و کرداری رفتاری آدمیان گرفتار آتش حسادت، بخل ورزی و کینه توزی خواهد شد.

البته احساس حسادت هر از چند گاهی به گونه طبیعی می تواند در همه آدمیان هویدا شده و سر بر آرد؛ هر چند حسادت، بسیار بیش از آن که به معنای آرزوی داشتن مال، موقعیت یا خصوصیات این فرد باشد ( که همان « رشک و حسرت » است )، برابر با احساس نگرانی و هراس از دست دادن دستمایه، سرمایه، جایگاه، یا دلداری ست که هم اکنون از آن خود فرد دچار و گرفتار حسادت است. بنابراین، حسادت واکنشی پیچیده است که پهنه و پیوستار گسترده ای از از احساسات ، اندیشه ها و کردار های آدمیان و جانوران را در بر می گیرد به گونه ای که رنجیدگی به آسانی به کوشش ناخوشایند و بدفرجام در کاستی جویی، نکوهش و سرزنش دیگران می انجامد.

هر چند رشک ( کاش من نیز می توانستم همچون او باشم ) و حسرت ( چه می شد اگر من نیز جایگاهی همچو او می داشتم ؟ ) نیازمند درمان و چاره جویی نیست، اما چیره شدن بر حس همیشگی حسادت ( چرا او باید چنین برتری داشته باشد و من نداشته نباشم ؟ ) و بدتر و خطرناک تر از آن، یعنی بخل ( اکنون که من چنان فرادستی ندارم، او نیز نباید داشته باشد، پس فرو داشتنش جایز است ) بی گمان نیازمند روان درمانی های موشکافانه روانکاوانه ( سایکودینامیک ) و یا شناختی – رفتاری است که بیش از هر چیز در گرو انگیزه و اراده درمان و دگرگونی از سوی خود مراجع رنجور و گرفتار است.

حسادت و بخل، ریشه در احساس ناامنی و خطر دارد که از کاستی های بیشتر ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت است که در بسیاری از آدمیان و جانوران – کم رنگ یا پر رنگ – پیش چشم و ذهن می نشینند.  حسادت هنگامی پدید می آید که آدمی احساس کند آن چه که دارد، کمتر از آن چیزی است که باید داشته باشد. از این رو، حسادت یک احساسی ست که بیش از همه خود شخص را آزار می دهد. « الا تا نخواهی بلا بر حسود     که آن بخت برگشته خود در رنج و بلاست » !!

این گیلاس های درخت همسایه نیست که حسادت می پروراند، بلکه آن چه که باعث درد و رنج حسودان و بخل ورزان می شود، این گمان کوته بینانه است که این گیلاس ها می توانند همسایه را خوشبخت و شادمان سازند.  یک ضرب المثل فرانسوی می گوید: « حسودان می میرند اما حسادت هرگز نمی میرد » !!!

 آدم حسود هرگز بدین واقعیت ممکن نمی اندیشد که آن کس که فرادست است و بیشتر دارد، به احتمال پشتکار و سخت کوشی بیشتری داشته و دشواری افزون تری بر دوش کشیده است و آماده پرداخت رنج و بهای گزافی بوده که آدم حسود هرگز آمادگی پرداخت آن را نداشته است. بیشتر حسودان – به ویژه آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت پرخاشگر، منفعل و منفی کار ( پسیو – اگرسیو )، کلاستر B ( خودشیفته، جامعه ستیز، مرزی – آشوب ناک، و نمایشی )، بدگمان – سر نخ جو ( پارانوئید ) و ... - می پندارند که حق شان پایمال شده و بر آنان ستم روا داشته شده تا آن ها کمتر از حق شان به چنگ آورند؛ پس بی گمان آن چه که دیگری دارد، بسیار بیشتر از حقش بوده است. شگفت که حسودانی که می پذیرند، جایگاه فرادست و برتر دیگری، به راستی حقش بوده است، به واقع درد و رنج بیشتری دارند.

حسادت و بخل ورزی، آمیزه ای از ناکامی، سرخوردگی، احساس شکست و اندیشه خشونتی ست که به گمان حسود می تواند از درد و رنج او بکاهد. شایسته است هنگامی دیگر نوشتاری جداگانه درباره شیوه های رهایی از گرداب حسادت و بخل و راهکارهای ایمن ماندن از کینه و دشمنی حسودان دردمند و بخیلان در بلا نوشته شود.

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی 

 

 

از دلبستگی کودکی تا دلباختگی بزرگسالی ( صفحه پزشکی روزنامه شرق )

 

 

آشنایی با الگوهای دلبستگی و دلباختگی

 

 

از دلبستگی کودکی تا دلباختگی بزرگسالی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 

 دلباختگی، عشق رمانتیک، شور و شوق هماغوشی ( وصال ) و درد و رنج جدایی ( فراق )، همواره از دستمایه های دیرین تاریخ شعر و داستان بوده است. وانهادگی و جدا افتادگی کودک از پرستار، پشتیبان و نگاهبانی که به او آرامش می بخشد و عشق می ورزد به نشانه های ترس و هراس، یعنی اضطراب ( دلشوره )، آشفتگی و پریشانی می انجامد. از آن جا که کودک توانایی تغذیه و نگهداری از خود را ندارد، به گونه طبیعی، نزدیکی کامیابانه به مادر ( یا جانشین مادر ) - در جایگاه یک ضرورت زیست شناختی - سامانه رفتاری و شخصیتی ایمنی پدید می آورد که در بزرگسالی هم شوق و ذوق نزدیکی به دیگران را می آفریند. اما چنان چه در کودکی این ساختار دلبستگی (Attachment  ) – از گذر نبود مادری مهربان و شایسته - با اضطراب و هراس همبسته و پیوسته شود، میل و گرایش آدمی برای نزدیکی و دلبستگی به دیگران همواره با سدی سترگ از هراس، دلهره، اضطراب و بی اعتمادی رو به رو می شود تا آدمی دوری و دوستی را به نزدیکی و صمیمیت برتری بخشد.

اگر کودک نتواند نزدیکی، مهرورزی، صمیمیت و امنیت را با مادر ( یا جانشین مادر ) بیازماید، درد و رنج جدایی ( فراق ) و ناکامی را می آزماید که فرجام آن واماندگی، سرخوردگی، افسردگی، اضطراب و درماندگی است.

الگوهای دلبستگی می تواند از گونه های ایمن، اضطرابی ( دودلانه ) و گریز و پرهیز باشد؛ دلبستگی اگر از گونه من و آسوده باشد، آرامش و امنیت پدید می آورد اما اگر با بیم و هراس باشد، کودک در فرداها آدمی رابطه گریز، پرهیزگرا و گوشه گیر خواهد شد. آموزه های نخستین کودک در رابطه با ابژه دلنشین، الگوهای ناخودآگاه و طرحواره های شناختی ثابت و تکرار شونده ای پدید می آورند که الگو و منش ارتباطی آدمی - در هر گونه از دلبستگی – می شود. این الگوهای ناهمگون و انگاره های رنگارنگ ز گهواره تا گور، چندان دگرگون نمی شوند. البته تفاوت های فردی کودکان سبب می شود که درک هر کودک از نیاز به نزدیکی مادر و احساس امنیتی که به او می دهد، آموزه ای ناهمگون باشد.

دلباختگی ای که بین یک عاشق و معشوق پدید می آید، بخشی از کارکرد همان سامانه دلبستگی ست که پیشتر بین کودک و تیمارداران ( پدر و مادر ) آزموده شده است. بنابراین، هر دو سوی یک رابطه عاطفی، هنگامی احساس امنیت می کنند که سوی دیگر به او توجهی همدلانه و مهربانانه نشان دهد و اغلب در نبود گرمای این توجه، اندوه و اضطراب را می آزمایند. هر دو سوی یک رابطه عاشقانه سالم، آغوشی گرم، باز و پذیرا برای نیازهای لمسی و تماسی یکدیگر دارند و در هر هنگام، بدون بهره گرفتن از واژگان، و تنها با « زبان تن ( Body Language ) » و ناز و کرشمه پیکر به دیگری پیام های فراوان داده و گام به دروازه های دل او می گذارند تا دوشادوش همدیگر آموزه های نوینی را بیازمایند و رشد و پیشرفت کنند.

الگوی دلبستگی در کودکی با انگاره دلباختگی ( عشق رمانتیک ) در بزرگسالی، پیوسته و همبسته است؛ دلباختگی ما در بزرگسالی، بر پایه همان ویژگی ها و الگوهای دلبستگی - رابطه ی کودک و مادر ( یا جانشین مادر ) – است؛ بنابراین دلباختگی های بزرگسالی ما، همواره بر همان مدار دلبستگی نخستین کودکی مان می چرخد و از همان سامانه انگیزشی پیروی می کند؛ با این تفاوت که در کودکی آماجش به چنگ آوردن پرستاری و پشتیبانی است و در بزرگسالی، هماغوشی، آمیزش و صمیمیت ( Intimacy ) را در تیررس می نشاند. پس کشش ها و کنش های عاشقانه ی ما از همان الگوها و انگاره های برهمکنش های دلبستگی نخستین، بر بنیان ناهمگونی های فردی سرشتی ژنتیک و مادرزادی مان، پیروی می کند. پس شگفت انگیز نیست که برخی بزرگسالان، خواهان روابط نزدیک تر، « وابسته و آویزان به یار » و برخی دیگر در جست و جوی فراغت شخصی، « ناوابسته و در آرزوی غار » هستند؛ این ناهمگونی ها در آموزه های عاطفی نخستین - که سامانه احساسی – ادراکی - اندیشه ای پدیدآورنده آرامش و امنیت یا آشفتگی و اضطراب را آفریده و استوار می سازند -  همسران را فرسنگ ها دور و بیگانه از همدیگر می نشاند و ریشه و سرچشمه سرخوردگی های فراوان در پیوند های عاطفی شتابان می شود. اگر در مشاوره پیش از ازدواج، همخوانی این سامانه احساسی – ادراکی – اندیشه ای ( زبان ارتباط عاطفی ) دو نفر از سوی روانپزشک، روانشناس و مشاور کارآزموده درست سنجیده نشود یا دو نفر با چشم و گوش و ذهن فرو بستن بر این گونه ناهمگونی های سرشتی ( مادرزادی ) و منشی ( پرورشی ) پافشارانه تن به ازدواج سپارند، زناشویی شان سرنوشتی شیرین و دلنشین نخواهد داشت. درست همانند ازدواج برونگرایان گرم با درونگرایان سرد که تنهایی و دوری گزینی برای یکی کاخی شکوهمند و برای دیگری، نشانه ای از بی محبتی، بیماری و جدایی عاطفی – آمیزشی ست.

کودکانی که رابطه ی امن، فراهم، گرم و مهربانانه با مادر ( یا جانشین مادر ) را آزموده اند، به سامانه دلبستگی و دلباختگی ایمنی دست می یابند که در آن، مهرورزی، نزدیکی، هماغوشی، و پیوند، دلنشین و دلچسب است. به گونه ای واژگون، کودکانی که آموزه های نخستین شان، نا ایمن و همبسته با هراس و دودلی و دلهره است، گر چه بالاخره در بزرگسالی به دلیل نیازهای جنسی - آمیزشی، جفت جویی می کنند، اما این همسرگزینی بر بنیان هیجان های غریزی ناآگاهانه جنسی انجام می شود که در بیشتر موارد ریشه در عشقی سوزان اما بدپایان دارد. باید دانست که نه فقط در اجتماع ایل مدار ایران که ازدواج بیش از آن که پیوند دو نفر باشد، پیوند دو قوم و قبیله است، که حتا در جوامع مدرن پیش تاخته هم عشق – چه آبادگر باشد، چه ویرانگر - فرسنگ ها از ازدواج جداست و فاصله دارد. پرداختن شایسته و بایسته به این واقعیت سرنوشت ساز، خود نیازمند فرصت و فراغت دیگری ست.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

این گناهان نابودگر ( صفحه سلامت روزنامه ملت )

 

 

 

نقاشی « هفت گناه و چهار امر واپسین » اثر هیرونیموس بوش

 

 

 

آشنایی با پندارها و کردارهای ناپسند آدمیان

 

 

این گناهان نابودگر

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

« هفت گناه کشنده و چهار امر واپسین » نام یک نقاشی رنگ روغن روی چوب از هیرونیموس بوش، نقاش هلندی است که در سال 1485 میلادی به پایان رسیده‌ و برای ما به یادگار باقی مانده است. چهار دایره کوچک در این نقاشی، چهار امر واپسین، یعنی « مرگ گناهکاران » ، « قضاوت واپسین » ، « دوزخ » و « بهشت » را نمایش می‌دهد که دور دایره‌ای بزرگتر هستند که هفت گناه کشنده را نمایش می‌دهند. این گناه‌ها از پایین در راستای گردش ساعت عبارتند از:  خشم، حسادت، آز، پرخوری، تنبلی، اسراف، و غرور.

هیرونیموس بوش در این نقاشی، از زندگی روزمره برای نمایش گناهان استفاده کرده‌است. در مرکز دایره بزرگ نقاشی، چشمی است که به عنوان چشم خدا رسم شده و مسیح در مردمک آن دیده می‌شود؛ زیر تصویر به لاتین نوشته شده‌است که «به هوش باشید، به هوش باشید،خدا می‌بیند.»

بر آن شدم تا در یک سلسله نوشتار در صفحه سلامت روزنامه نوخاسته ملت، به روان شناسی این هفت گناه، و نیز کردارهای ناپسند دیگری همچون دروغ، ریا، تظاهر و مانند بپردازم. ضرورت پرداختن به چنین سلسله نوشتاری مدتی ست پیش چشم و ذهن من نشسته است. همه گیر شدن چنین ویژگی هایی، شتابان و آسان، اجتماع آدمیان را به جنگلی دهشتناک دگرگون ساخته و فرومایگی و درندگی را جایگزین فرهیختگی و دانایی می کند.

در اجتماع این روزگار گذار ما، که افسردگی، اضطراب و بحران هویت، در آن فراگیر شده اند، پندارها، کردارها، و گفتارهای نیک، هر روز کمتر از دیروز پیش چشم و ذهن مان می نشینند و ددمنشی و دشنام هر هفته آسان تر از روان بر زبان جاری و ساری می شوند. به باور من، اجتماع ما ایرانیان، افزون بر روانکاوی تاریخی ژرف نگرانه، نیاز به راهبردها و راهکارهایی بر بنیان یک رفتاردرمانی شناختی همگانی و ملی دارد؛ امری ریشه ای و سرنوشت ساز که نیاز به همدلی، همراهی و همکاری روانپزشکان، روان شناسان، مشاوران، مددکاران، پزشکان، پیراپزشکان، روزنامه نگاران، مطبوعات و از همه مهم تر، صدا و سیما و وزارتخانه هایی همچون فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش، فرهنگ و فناوری، بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و ... دارد.

باید بدانیم آن چه که فردا و فرداها درو خواهیم کرد، بی گمان فرآورده کاشت دیروز و امروزمان است؛ برای درک این مهم اشاره ای به وضعیت ناخوشایند سینمای پنج - شش سال اخیرمان کافی ست. سینمایی که در دهه شصت قرار بود به زودی با دستاوردهای سینمایی معناگرایش، هالیوود و بالیوود را بی فروغ و راکد سازد، در پی ممیزی ها و مته به خشخاش گذاشتن های سلیقه ای بی دلیل، خود به خالیوودی تبدیل گشته که داد همگان را از فرومایگی بیکرانش در آورده است !

از این رو، به یاری و پشتیبانی پروردگار یگانه، از هفته آینده و در همین صفحه، به روان شناسی کردارهای ناپسند آدمیان می پردازم، شاید دستمایه ای آموزنده و دگرگون سازنده در راستای راهبردگزینی و راهکارنویسی برای آن رفتاردرمانی شناختی همگانی و ملی مان شود. در هر نوشتار می کوشم به بحث درباره پندار و کردار ناپسند مربوطه پایان بخشم تا مبحث به درازا نکشیده و چند قسمتی نشود. تا هفته آینده و پرداختن به مبحث « خشم »، پیشنهاد می کنم فیلم گیرا و زیبای « هفت » را که به گونه ای پلیسی – جنایی بدین هفت گناه بنیادین پرداخته است، را به تماشا بنشینید که خود می تواند مقدمه ای برای این سلسله نوشتار باشد.

ناکامی و سرخوردگی به آسانی با این هفت گناه و دیگر پندارها و کردارهای ناشایست آدمیان همراه می شوند. آدمیان بسیار دیر و اغلب در پیری، پس از عمری گناه آلودی، می آموزند که زندگی ، نه سراسر ، اما سرشار از ناکامی هاست؛ پختگی و رشد و بالیدگی آدمیان ، در چگونگی چالش ، کشمکش و برهمکنش با رخدادهای روزگارمان و پذیرش و سازش با این ناکامی ها آشکار می شود.

خوشبختانه این روزها، همه این پندارها، کردارها و گفتارهای ناپسند در سریال نیک نوشتار و خوش ساخت « قهوه تلخ » پیش چشم و گوش و هوش ایرانیان نشسته است و فاصله زمانی چندانی میان تماشای این سریال و خوانش این سلسله نوشتار در راه نخواهد بود. قهوه تلخ را جدی بگیریم که درد را گیراتر و گویاتر از « شب های برره » به نمایش کشانده است.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

 

نشانی مطب و کلینیک نوین من...

 

 

 

مطب خریدم؛ بر چهارراه ولی عصر با اسفندیار- نیایش، رو به روی دانشکده مامایی - پرستاری دانشگاه هنوز منحل نشده شهید بهشتی، در طبقه نخست ساختمان « نگین نیایش »؛ به لطف و یاری خانواده و نیز آن دو صد میلیونی که وام بی بهره ستاندم !
برای دومین بار در زندگیم - پس از جشن عروسی ام - به گونه ای گران، زیر بار دین سنگین مادی خانواده خزیدم و البته قرضی کمی تا قسمتی هولناک !
دوستان نرینه و مادینه همه دلداریم می دهند که: "نگران مباش، قرض مال مرد است" !! مومنت مگر قصه قرض، قضیه خودارضایی ( استمناء ) ست بابام جان ؟!؟
به امید و پشتوانه پروردگار بخشنده مهربان، همگام با سپیده زمستان و همزمان با جشن ملی و باستانی یلدا، مطب و کلینیک را از ساختمان صورتی، به ساختمان نگین نیایش جا به جا خواهیم کرد...
 
 
 
 

کسی نمی خواهد باور کند که ...

 

استاد بزرگوارم - جناب آقای دکتر طریقتی - همواره اندرز می دادم که در زندگی برای دیگران مرز ( لیمیت ) بگذار که این مردمان بی مرزند و مرزنانگهدارند.

حالا حکایت من بی چاره است !

بالاخره در هفته گذشته کامیاب شدم تا پس از هفت هشت ماه کوشش، لنز پر از خش و خرابی شده عینکم را نو ( عوض ) کنم. لنز و ژول لنز هر دو فراهم بود، اما فرصت رفتن تا خیابان کاخ ( فلسطین ) به چنگ نمی آمد !!

کسی باور نمی کند که تا چه اندازه سرم را بی خودی شلوغ کرده و بی وقتم؛ شاید هم هر کس فقط به خواسته خود می اندیشد و گرفتاری های دیگری را پیش چشم و ذهن نمی نشاند.

هفته ای دو سه مقاله نوشتن، برگردان ( ترجمه ) و ویرایش کتاب - کتاب هایی که آدمی چون نمی داند چه اندازه اش مجوز انتشار پیدا می کند، شوق و ذوق چندانی برای کار و کوشش بر آن ها رخ نمی نماید - را به ویزیت هفتگی بامدادی در کرج و دماوند، برنامه هفتگی رادیو، مصاحبه و قرار دیدارهای هر از چند گاه، هر روز از ساعت چهارده تا بیست و سه در مطب، مراجع و بیمار پذیرفتن، تدریس از ۹ بامداد تا ۹ شامگاه در پنج شنبه ها و صد البته خانه داری و امور منزل در سه - چهار روز بیفزایید تا بی وقتی و سر شلوغی ام را در یابید. آن گاه دیگر گله مند نخواهید شد که چرا بسیار بسیار بسیار دیرهنگام - گاه پس از ماه ها - نظرات ( کامنت ) های وبلاگ را می خوانم و تایید یا حذف می کنم !!!

شگفتا که روانشناسان و مشاوران در رسیدن به خواسته هاشان، ناشکیباترند و نمی خواهند باور کنند که سرشلوغی و پاسخ گویی با تاخیر ۲۴ تا ۴۸ ساعته به تلفن های از دست رفته ( میسد کال ) ها و پیامک ( اس ام اس ) های شان، در راستای کلاس گذاشتن و نادیده انگاشتن نبوده و نخواهد بود.

به این همه، خستگی از کار و کوشش بیست ساعت در شبانه روز از سال ۱۳۸۵ تاکنون را هم بی گمان باید افزود؛ خستگی چهار سال و نیمه با فشار شدید سال سیاه هشتاد و هشت، بالاخره فرسوده و آشفته ام ساخت تا در رویکردی رفتارشناسانه، شش ماه به استراحت و سرگرمی در یکی از عرصه های دلبسته ام - خودروهای کلاسیک و آنتیک - بپردازم و در این رویکرد، معشوق ناکام سی و سه ساله - کادیلاک بالدار چراغ موشکی ۱۹۵۹ - را بار دیگر از نزدیک ببینم و با آن به گردشی ولو کوتاه بپردازم.

در این مدت، بیش از همه شرمنده دوست گرامی، جناب آقای غلامی - خبرنگار روزنامه جام جم - شدم که به او قول داده بودم برای ویژه نامه اش دو مقاله  ۱۷۰۰ کلمه ای تا پیش از آغاز تابستان بنویسم که موفق به انجامش نشدم. خستگی با افسردگی و سرخوردگی گران سنگ بازمانده از آن سال سیاه، افزون شده بود و جای هیچ کنش مغزی جز پرداختن به ابژه دوست داشتنی کلاسیک و آنتیک باقی نمی گذاشت.

خوش بختانه از دوست ارجمند، سعید طباطبایی شنیدم که هنوز یک هفته ای برای نوشتن مقالات سفارشی جناب آقای غلامی باقی ست؛ این بدقولی تاریخی را اکنون و پیش از بازگشت به کارکرد ۲۰ ساعته چهار و نیم ساله باید جبران کنم. هر چند پدرم درباره اندازه گزاف ساعات کاری و فرسودگی شغلی این شیوه زندگی، به شدت به من هشدار داده است.

اما چه کنم که کسی نمی خواهد باور کند که هفت هشت ماه است که برای دو بار مراجعه رفت و برگشت از پارک ملت به میدان کاخ ( فلسطین ) دارم دنبال وقت و فرصت می گردم !!!!!